X
تبلیغات
باشگاه کتاب




















باشگاه کتاب

میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره. میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوه ستم کشیدن داره. میخوام بمونم و تموم رنگهای رنگین کمون دروغ رو ببینم...

 

هنگامی که معرفی کتاب های منتشره خاص را آغاز کردم، جایی برای چوبک قرار نداده بودم زیرا از او کتابی نخوانده بودم. در این زمانه که کتاب خریدن فرآیندی لوکس شده است، خواندن مجدد کتاب های موجود در کتابخانه ام را به عنوان جایگزین قرار دادم، که اتفاقا این مجموعه معرفی محصول آن است، نهایتا نوبت به سنگ صبوری رسید که چند سالی می شد در حال خاک خوردن بود و چه تصمیم فرخنده ای که با یکی از قله های داستان نویسی ایران آشنا شدم و از ذره ذره وجودش، دغدغه هایش و اندیشه هایش ارتزاق کردم.

صادق چوبک (1377برکلی آمریکا -1295بوشهر) از پیشگامان رمان نویسی ایران است. رمان های معروف وی تنگسیر و سنگ صبور است و به اعتقادی بعضی گرچه تنگسیر با توجه به موضوعش پرفروش ترین کار اوست ولی سنگ صبورش بهترین آنهاست. چوبک در سنگ صبورش آزمونی را انجام می دهد که قبل از آن حداقل در ادبیات فارسی مدرن کمتر استفاده شده بود و آن استفاده از راویان متعدد در پیشبرد داستان است و این چندگانگی راوی با تمیز هر راوی بوسیله ذکر نام او در ابتدای هر بخش از رمان است. نکته جالب در این چندگانگی روایت، تسلط چوبک در خلق لحن و زبان متفاوت در راویان مختلف است بگونه ای که از کودک خردسال گرفته تا زن کهنسال داستان، وقتی هر کدام در مقام راوی قرار می گیرند کاملا باور پذیر و ملموس هستند. اتفاقا چوبک از این چیرگی خود برای تاثیر هر چه بیشتر داستانش استفاده می کند آنچنانکه در حین خواندن داستان قطعا سرتان به دوار می افتد و این حس از آن جهت است که شمای مخاطب در گوشه رینگی گیر افتاده اید و طرف مقابل مشت زن حاذقی است.

چوبک به عقیده بسیاری رئالیست است و با توجه به اینکه آشکارا تفسیر ماورایی غالب جامعه در آثارش دیده نمی شود و اتفاقا جهت گیری مخالف در مقابل آن قابل مشاهده است، او را ناتورالیست نیز نامیده اند. به هر صورت بهترین سبکی که صادق چوبک آن را در ادبیات مدرن ایران نمایندگی می کند، رئالیسم سیاه است. جهان تصویر شده در داستان سنگ صبور جهانی سیاه است. جهانی که با گفتمان موجودش و عقاید زنگار گرفته اش ره به جایی نمی برد و همه چیز از همان آغاز به پایان رسیده است. در این بین تنها چیزی که باقی می ماند دست و پا زدن در خلایی ست که همچون سیمان همه جا را در بر گرفته است.

داستان بر اساس اتفاقی مستند در شیراز (چوبک در زمان وقوع، ساکن این شهر بوده) نوشته شده است. بیشتر داستان حول خانه ای با چند اتاق و ساکنینش می گذرد. مهم ترین راوی داستان احمد آقا، معلمی تنها است که همدمش عنکبوتی با نام آسید ملوچ (مطمئن باشید این عنکبوت و تارش هیچ وقت از ذهنتان رخ بر نمی بندد) است. داستان از آنجا آغاز می شود که گوهر یکی از ساکنین خانه چند روزی است به طور مرموزی گم و گور شده است...

همانطور که اشاره شد هر بخش راوی جداگانه دارد و تا حدودی یادآور خشم و هیاهو فاکنر است که با توجه به تسلط چوبک بر زبان انگلیسی و ترجمه چند داستان از نویسندگان آمریکایی احتمال تاثیر فاکنر و داستانش بر وی دور از ذهن نیست.

شاید تنها خرده ای که میتوان بر داستان وارد کرد، انتهایش باشد که نویسنده در آن دیده می شود. از لحاظ محتوی میتوان نوشت که تا حد مانیفستی سیاسی- ازلی، تنزل پیدا می کند و از لحاظ فرم نیز عدول نویسنده از فرمی است که در ابتدا برای روایت داستانش برگزیده است و اگر یگانگی فرم و محتوی اثر هنری را جدا ناپذیر و مختلط در یکدیگر بدانیم راه به جای باریک تری آدرس داده می شود.

چوبک انسان خاصی بوده که دغدغه انسانیت و جامعه اش را داشته است و مسلما زمینی را که محمل ظلم بوده، آنقدر قابل نمی دانسته که پس از مرگ پذیرایش باشد. لذا طبق وصیتش، پیکرش سوزانده و به اقیانوس آرام سپرده می شود بلکه انسانی ناآرام در فراق به فراغ رسد.

 

متن داستان را می توانید از اینجا دانلود کنید.


برچسب‌ها: صادق چوبک
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 1:14 توسط علی فرهی| |

 

 

" تئاتر تنها تصویر زندگی نیست ، بلکه می تواند زندگی را زندگی تر کند . فشرده و گویاتر به نمایش بگذارد . به تدریج دریافتم ؛ می توانی آنچه از آرزوها که در واقعیت انجام نیافته را در خیال خلق کنی ، از صافی وجود خود عبور دهی ، به باور بنشانی ، و بر صحنه به نمایش بگذاری . آن گاه که دانستم بر روی چهار تکه الوار با ساده ترین ابزار و انسانی ایستاده در لکه ی نور می توانی دنیایی بسازی لبریز از مفاهیم پر رمز و راز ، آن گاه دانستم تئاتر به معنای درست کلمه می تواند قدرتی باشد به حیرت انگیزی کائنات ... پس واقعا تئاتری شدم ، و این صحنه خانه ی من شد .- بخشی از کتاب زندگی ، اندیشه و آثار حمید سمندریان در گفت و گو با افسانه ماهیان ، نشر قطره – "

با توجه به اینکه جامعه ی تئاتر ایران سال گذشته پدر هنرمند و دوست داشتنی خود، استاد سمندریان را از دست داد و نظر به اینکه مترجم اثری که قصد معرفی آن را دارم ، این عزیز بزرگوار بوده اند ، شایسته دیدم معرفی را با اندیشه های زرین این استاد آغاز کنم .

این بار هم یک نمایشنامه را برای معرفی برگزیدم . اما مطمئنم که نام آن برای بسیاری از شما آشناست . باغ وحش شیشه ای اثر تنسی ویلیامز . نمایشنامه تک پرده ای در 7 صحنه با 4 شخصیت اصلی ، که روایتگر زندگی  خانواده ای در محلات فقیرنشین آمریکاست . شکل گیری داستان براساس شخصیت دختری منزوی و گوشه گیر و خجالتی است که همه ی این حالات معلول نقص عضوی است که دارد . مادر غمخوار و نگران خانواده که با ترک پدر خانواده مسئولیت ها بر دوشش سنگینی می کنند برآن می شود تا دخترک را از این حال و هوا برهاند اما موفق نمی شود . در نهایت ترتیبی می دهد تا یکی از دوستان پسرش برای صرف شام مهمان آنها شود ، غافل از اینکه جیم اوکانر ، دوست تام پسر خانواده ، دختری دیگر را برای ازدواج در نطر گرفته است .

"تام - ... این فکر به مغز اون هجوم آورد که مرد جوونی رو برای لورا دست و پا کنه . قیافه ی خیالی این جوون ، مثل شبح یه هیولای مبهم تو آپارتمانمون سایه انداخت . به ندرت شبی می گذشت که از این موجود ، از این روح ، از این امید خانواده ی ما صحبت به مبون نباد . اگر هم صحبتی از اون نمی شد ، فکرش توی چهره ی پریشان مادرم و چشم های هراسان و رفتار معصومانه خواهرم پیدا بود ، انگار حکمی بود که دادگاه تقدیر برای محکومیت خانواده وینگ فیلد صادر کرده بود . "

گزینش این نام برای نمایشنامه هم بی گمان از آن رو بوده که دخترک افلیج علاقه ی زیادی به جمع آوری کلکسیونی از حیوانات شیشه ای داشته و تنها یار و مونس او همان حیوانات ریز و ظریف بودند که ساکنین باغ وحش شیشه ای به حساب می آمدند .

یکی از زیباترین قسمت هاس نمایشنامه هنگامی است که جیم و لورا با یکدیگر صحبت می کنند و جیم دلیل انزواطلبی او را جویا می شود و در همین حین جیم ناخودآگاه به میز باغ وحش شیشه ای تنه می زند و باعث می شود که اسب تک شاخ تنها ، مجسمه ی محبوب لورا بیفتد و شاخش بشکند :

جیم – شما هیچ وقت منو نمی بخشید ، این محبوب ترین عروسکتون بود .

لورا – من می تونم پیش خودم خیال کنم که عملش کردن ، شاخش رو بریدن که اون قدر یکی یه دونه و لوس بار نیاد . حالا خودشو پیش اسب های دیگه که شاخ ندارن راحت حس می کنه .

این از نطر من اوج نمایشنامه است . لورا که به خاطر تفاوت هایش با بقیه خودش را از دیگران پنهان می کند ، حال در سایه اتکا به عشق این مرد تصمیم می گیرد این تفاوتها را نادیده بگیرد و برتری هایش نسبت به دیگران را جست و جو کند .

لازم به ذکر است ، فیلم " اینجا بدون من " به کارگردانی  بهرام توکلی و با بازی درخشان فاطمه معتمد آریا ، نگار جواهریان ، صابر ابر و پارسا پیروزفر براساس همین اثر تنسی ویلیامز ساخته شده است .

 

 


برچسب‌ها: تنسی ویلیامز, نشر قطره, حمید سمندریان
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 18:33 توسط مهشید موسوی| |

 

باز هم اثری از اشمیت ، نویسنده ی چیره دست فرانسوی که به شخصه تمام آثارش اعم از داستان کوتاه ، رمان و نمایشنامه را به شدت دوست دارم .

انجیل های من با طراحی جلد فوق العاده بد (البته در چاپ های پیشین چنین نبوده !) شاید پشت ویترین کتاب فروشی ها کمتر به چشم بیاید ولی اگر پیگیر آثار اشمیت باشی و یکی از هواداران پر و پاقرصش که گویا در بازار کتاب کم هم نیستند ، مطمئنا این کتاب را هم از دست نمی دهی.

انجیل های من ، که در واقع به دو بخش اصلی تقسیم شده است روایتگر ظهور و مصلوب شدن مسیح ، از زبان خود عیسی (ع) و پونتیوس پیلاطس فرمانروا است . نگاه جذاب و مثل همیشه متفاوت اشمیت این اثر را از سایر آثاری که به حوزه ی پیامبری مسیح پرداخته اند متمایز می کند .

خود نویسنده در پیشگفتار می گوید :" دو متن را ، انجیل های من نامیده ام که در آنها هیچ حقیقتی در اختیار نمی گذارم ،" حقیقت " تاریخی یا حقیقت مربوط به حکمت الهی را کم تر به کار می گیرم ،فقط بینش بسیار ذهنی ام از امور را عرضه می کنم ... ."

کتابی سرشار از عشق . عشق همگانی ، همان که مسیح و معبود او می خواستند . اینکه مردم به یکدیگر عشق بورزند ، بدی در جهان نابود شود ، تنها نیکی و زیبایی بماند و بس . به راستی هدف آفرینش انسان چه بوده ؟ خلق مخلوقی برای آفرینش شر و پلیدی ؟ یا زیباتر کردن جهان و انعکاس روح دمیده شده ی معبود ؟

در انتهای کتاب ، هنگامیکه روایت پیلاطس از ظهور دوباره ی پیامبر به پایان رسید ، ناخواسته به یاد کاریکاتوری ضدجنگ افتادم که در آن فردی (انقلابی) درون لوله ی تفنگ سربازان گل می گذاشت . و یا به یاد ظهر عاشورا و اشکهای شمر تعزیه .(البته شرمنده که این معرفی یکدفعه خیلی ملودرام شد .)

قسمت اول که قصه از زبان عیسی به تصویر کشیده می شود که با ترجمه ی بسیار زیبا و شیوای آقای صنعوی به صورت یک عاشقانه ی عارفانه درآمده و بخش دوم بیشتر شبیه فیلمنامه است با توضیحات تکمیلی کارگردان !

در کل این کتاب از این لحاظ که شاید با آموخته های ما در رابطه با شخصیت عیسی مسیح متناقض باشد چندان به دل خواننده ننشیند ولی نگاه متفاوت و از نظر من ، پردل و جرات نویسنده می تواند جالب توجه و ستودنی باشد .

 

 


برچسب‌ها: اریک امانوئل اشمیت, نشر ثالث, قاسم صنعوی
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 13:2 توسط مهشید موسوی| |

 

به مناسبت اجرای دوباره ی این نمایشنامه در تهران، فرهنگسرای نیاوران/ سالن خلیج فارس- اردیبهشت و خرداد 92

"روز سوم نوامبر، ساعت هفده و سی دقیقه، در میدان آسپیران –دونان، در ادامه ی یک مشاجره ی کلامی، فردینان ری، یازده ساله مسلح به یک چوبدستی، به صورت پسر ما برونو اوییه، ضربه زده است. نتیجه ی این عمل، علاوه بر تورم لب بالایی، شکستگی دو دندان پیشین و از کار افتادن عصب دندان پیشین سمت راست می باشد."

همانطور که از پاراگراف فوق بر می آید استارت ماجرای نمایش از یک ملاقات صمیمی بین خانواده ی دو نوجوانی است که با هم در گیر شده اند.

خانواده ی ری و اوییه در طول یک نمایش تک پرده ای رو در روی یکدیگر قرار می گیرند تا نقاب های ملاحظات اجتماعی و زیبایی شناسی های رفتاری را از رخ به زیر کشند و روح سودازده ی یک انسان مدرن و متمدن را لخت و عریان در مقابل دیدگان مخاطب به نمایش بگذارند.

در ابتدای آشنایی این دو خانواده، همگی سعی می کنند مطابق شان و پرستیژ شغلی و طبقاتی شان رفتار کنند و واقعا هم چهار شخصیت اصلی نمایشنامه، نماینده ی چهار انسان به ظاهر متمدن و متعصب هستند که به نوبه خود هر یک از آنها پرده از راز شخصیتی یک کاراکتر بر می دارد.

 ورونیک: خوشبختانه هنوز هنر "زندگی مسالمت آمیز" وجود داره، مگه نه؟

آلن: هنری که به نظر نمیاد بچه های ما بویی ازش برده باشن، در واقع منظورم پسر خودمونه.

در ابتدای امر والدین هر دو بچه سعی می کنند با تعارفات صمیمانه تقصیر را به گردن فرزند خودشان بیندازند اما هرچه در طول نمایش پیش می رویم درگیری فضا و پیچیدگی های شخصیتی به تدریج بیشتر و بیشتر می شود و همین موجب از هم گسیختگی روانی شخصیت ها و بیرون آمدن از قالب های ساختگی شان می گردد. در کل پرداخت روانشناختی نویسنده بر روی هر پرسوناژ کاملا دقیق و سنجیده صورت گرفته است.

و اندکی بعد آنها دلیل دور هم جمع شدنشان را از یاد می برند و بدون توجه به مشکل فرزندانشان که در ابتدا برایشان به یک معضل بسیار بزرگ تبدیل شده بود، به بمباران شخصیتی یکدیگر می پردازند و شغل و شان و شخصیت یکدیگر را زیر سوال می برند. حتی در برخی دیالوگها جبهه گیری جنسیتی هم به خوبی قابل تشخیص است.

به هر حال اجرای سال گذشته ی این نمایشنامه با استقبال خوب مخاطبان همراه بود. اردیبهشت و خرداد ماه سال 92 هم این اثر با اجرای بهاره رهنما ،سیما تیرانداز ،اشکان خطیبی و رضا مولایی در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه می رود.

امیدورام هم نمایشنامه و هم اجرای آن مورد پسندتان واقع شود.


برچسب‌ها: یاسمینا رضا, انتشارات نیلا, ساناز فلاح فرد
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 21:21 توسط مهشید موسوی| |

 

چند روز پیش که سری به نشر افق زدم، نام این کتاب را در زمره ی کتب پرفروش این ماهشان یافتم.

آئورا نام دیگر تمناست.

"آگهی را در روزنامه می خوانی. چنین فرصتی هر روز پیش نمی آید. می خوانی و باز می خوانی. گویی خطاب به هیچ کس نسیت مگر تو. ... آگهی استخدام: تاریخدان جوان، جدی، باانضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه ی محاوره ای. ... تنها جای نام تو خالی است."

این سبک مختص فوئنتس است. ساده، روان، محکم و جادویی. آئورا یکی از بهترین آثار فوئنتس به حساب می آید. گرچه حجم خود اثر شاید به زحمت به 50 صفحه برسد اما گیرایی و جادوی نهفته در آن خواننده را از زمان و مکان دور می کند و با شگفتی کلام فوئنتس عجین می سازد.

کارلوس فوئنتس، درسال 1928 در مکزیکوسیتی، پایتخت مکزیک، به دنیا آمد. همگان او را به عنوان پدر ادبیات آمریکای لاتین می‌شناسند. نام او با رئالیسم جادویی پیوندی دیرینه دارد. این اثر ادبی در تاریخ 1962 منتشر شد و از همان آغاز مخاطبان بسیاری را به خود جذب کرد به طوری که جوایز ادبی بسیاری را دریافت کرده است.

روایت کتاب، داستان آشنایی تاریخدانی جوان با فضا و افرادی نیمه جادویی است. البته اینکه می گویم نیمه جادویی به این معنا نیست که از سبک آثار خانم رولینگ پیروی می کند بلکه نگاه، سبک نگارش و فضاسازی مغایر آن در سایر آثار سورئال و رئال و ... است . خواننده اعجاب را لمس می کند و از بی وزنی فضا لذت می برد. در اینگونه آثار خبری از زمان و مکان نیست. نویسنده دستتان را می گیرد و پا به پای هم وارد یک هزار تو خواهید شد. همان اعجاب و دلشوره ی شیرینی که در دل اهرام ثلاثه است. همان جذبه ی پراقتدار و با اصالتی که در مومیایی فرعون جای دارد. نمی دانم چرا آثاری که پیرو مکتب رئالیسم جادویی است مرا به یاد مصر و اهرام باستانی اش می اندازد. اما باور کنید نمی توان اثر این سبک دلنشین را با چند جمله بیان کرد.

برگردیم به روایت کتاب. تاریخدان جوان به منزل پیرزنی می رود که از او می خواهد داستان زندگی شوهرش را به رشته تحریر در آورد و در واقع در همین خانه ی جادویی است که پسرک با آئورا (که گویا نسبتی فامیلی با پیرزن دارد) آشنا می شود.

حجم کتاب همانطور که پیش از این هم گفتم چندان زیاد نیست. مطمئنا خواندنش خیلی وقتتان را نمی گیرد. فقط کافی است یکبار امتحان کنید تا پس از آن به جمع هواداران آثار فوئنتس بپیوندید.


برچسب‌ها: کارلوس فوئنتس, نشر نی, عبدالله کوثری
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 20:38 توسط مهشید موسوی| |

 

"به باشگاه مشت زنی خوش آمدید.

اولین قانون باشگاه مشت زنی این است که درباره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید. دومین قانون باشگاه مشت زنی این است که درباره ی باشگاه مشت زنی با کسی حرف نمی زنید. باشگاه مشت زنی فقط بین ساعت شروع و انجامش وجود دارد. این سومین قانون باشگاه مشت زنی است؛ وقتی کسی می گوید بس است یا بدنش بی حس می شود، حتی اگر تظاهر کند، مبارزه تمام است. در هر بار مبارزه فقط دو نفر شرکت دارند. همچنین در زمان واحد فقط یک مبارزه باید در جریان باشد. بدون پیراهن و بدون کفش. مبارزه تا جایی که لازم باشد ادامه پیدا می کند. این ها باقی قوانین باشگاه مشت زنی است. "

انقلاب ادبی: ساده نویسی.

انقلابی که بسیاری از نویسندگان آمریکایی را به سوی ساده و بی پیرایه نویسی سوق داد. در این متن ها خبری از آرایه ها و تشبیهات دل نشین و گاه گیج کننده که معمولا توجه خواننده را از سیر وقایع داستان دور می کند، نیست. آنها پیرو هیچ مکتب کلاسیکی نیستنتد و تنها می نویسند که ساده بنویسند. خبری از جملات قصار و به یاد ماندنی نیست. این شکل داستانی کتاب و شخصیت های کاهل قهرمان گونه ی دست پرورده ی نویسنده اند که تمام فضای حافظه ی مخاطب را پر می کنند و تا مدتها دست از سر تو بر نمی دارند .

عامه پسند و هالیوود (چارلز بوکفسکی) ، بالاخره یه روزی قشنگ حرف می زنم (دیوید سداریس) ، کتاب حاضر و بسیاری آثار دیگر که تا پیش از این توسط نشر چشمه چاپ شده اند، بهترین نمونه های این انقلاب فرهنگی–ادبی اند. انگار نویسنده خودش را تا سطح دانش و آگاهی خواننده پایین می آورد. غرضش نصیحت و حرف های بزرگ زدن نیست . گویی با خواننده  رودربایستی ندارد.

"بعد از اینکه یک شب را در باشگاه مشت زنی می گذرانید صدای دنیای واقعی در گوشتان پایین می آید. دیگر هیچ چیز کفرتان را در نمی آورد. حرفتان حجت است. حتی اگر بقیه قانون شکنی کنند یا سین جیم تان کنند، باز هم اعصابتان خرد نمی شود. در باشگاه مشت زنی آدم ها همان نیستند که در دنیای واقعی هستند.

شاید خودسازی جواب نباشد. شاید جواب، خودویرانگری باشد."

اصلا قصد ندارم در این پست چیزی از کتاب یا نویسنده اش بنویسم. حتی نمی خواهم بخش هایی از داستانش  را تعریف کنم. خواندن این کتاب تجربه ای  جذاب، متفاوت، دوست داشتنی و به یاد ماندنی است. تجربه ای که تا مدتها شما را درگیر خودش می کند. حتی اگر پیش از این فیلمی که دیوید فنیچر براساس این کتاب (تحت همین عنوان) ساخته را دیده اید، حتما کتاب را هم بخوانید .

"آن وقتها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خرد می کردیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم."


برچسب‌ها: چاک پالانیک, نشرچشمه, پیمان خاکسار
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 20:35 توسط مهشید موسوی| |

وحشت همیشه با ماست. مثل خدا که همیشه با ماست. باورمان نمی شود که می شود نترسید...

 

چند سال پیش توسط یکی از فروشندگان کتاب های دست دوم با گنجینه ای از رمان های ایرانی که به تاریخ پیوسته اند آشنا شدم. خب مسلما هر یک از این جواهرات قیمت گزافی داشتند ولی یکی از آنها به معنای واقعی گران (45 هزار تومان چهار سال پیش) بود و این در حالی بود که نه تنها نام کتاب برایم آشنا نبود بلکه نام نویسنده اش هم تا حال به گوشم نخورده بود.  همین برایم کافی بود تا شهوت خواندن این کتاب مثل خوره به جانم بیافتد پس به تمامی افست فروش های شهر سر زدم آنهایی که کتاب را می شناختند می گفتند :"اگه گیر آوردی ازت می خرم!" در نتیجه به فضای مجازی پناه آوردم... باز هم در بسته، همان قدر که نویسنده ناشناس بود کتابش هم نایاب. بالاخره توانستم پی دی اف اسکن کتاب را از وبلاگی متروک تهیه کنم... خواندن کتاب همان و نشستن شب تا صبح پشت مونیتور همان... دو سال بعد افست کتاب را هم از کنار خیابان خریدم که در کتابخانه ام داشته باشم.

در مورد نویسنده باید گفت احتمالا از اهالی اصفهان است یا در آنجا زندگی کرده است زیرا علاوه بر ارتباط با جُنگ اصفهان، بخشهایی از داستان در اصفهان می گذرد و بخشی ار تاریخ اصفهان مورد توجه نویسنده قرار می گیرد. به غیر از شب هول در لیست آثار او یک مجموعه داستان به نام یک داستان قدیمی ذکر شده است و دیگر هیچ... مخلص کلام اینکه نویسنده ستاره سهیل است هیچ خبری از او نیست. شب هول فقط یک بار در سال 57 چاپ می شود و دیگر نه از چاپ مجدد کتاب خبری می شود و نه از خالق آن.

چطور است این جور شروع کنم: مردی را در نظر بیاورید چهل ساله که از خواب می ترسد. از جمع می ترسد. هیچ گاه به آینه نمی نگرد. زیرا در آینه دو چشم حیران یکنواخت بر پیشانی صافی می نگرد که عرق پیاپی بر آن می جوشد... آری راوی خود را اینگونه معرفی می کند ولی به همین سادگی پیش نمی رود.

داستان اینگونه است که فردی پدرش را، برای درمان و بستری در بیمارستان، توسط تاکسی شبانه از اصفهان به تهران می برد و هر چه می گذرد در طول شب و در همین تاکسی است که نه در ذهن این فرد است...

نوع روایت داستان در شیوه جریان سیال ذهن قرار می گیرد و شاید بتوان نوع روایت سیال ذهنش را در کنار نویسندگانی همچون صادق هدایت، هوشنگ گلشیری و رضا قاسمی دانست که هر کدام شیوه منحصر بفرد خود را در این قالب دارند. روایت تو در تو و روایت در روایت داستان به حدی است که کتاب را می توان به راحتی در زمره داستان های سخت خوان قرار داد، بطوریکه در بخش هایی از داستان راوی بین اول شخص، سوم شخص دانای مطلق و سوم شخص دانای محدود در حرکت است و اوج داستان زمانی است که راوی به طور کامل هویتش تغییر می کند و فردی دیگر می شود. این سخت خوانی بدان معنا نیست که نویسنده نتوانسته از پس روایت های تو در تو برآید اتفاقا همان قدر که در هنگام خواندن کتاب گیج و در روایت های مختلف آن گم می شوید به همان میزان لذت می برید و در پی کشف داستان می شوید. داستان کتاب داستان سه نسل است سه نسل از افرادی که متفاوت بوده اند یا نمی توانسته اند نسبت به آنچه در اطراف خود می  گذرد بی تفاوت باشند و نسل آخرشان که در زمان حال (سال57) می گذرد. داستان فردی است که استاد دانشگاه است، روشنفکر است، زمان دانشجویی اعتصاب برپا می کرده ولی حالا در چهل سالگی هرگاه نیروهای گارد به دانشگاه حمله می کنند به توالت پناه  می برد...

راوی اول داستان که بخش بیشتری از داستان را تعریف می کند یا به صورت داستان-خاطره می نویسد و یا در حین پیاده روی و یا رانندگی در خیابان به یاد می آورد هدایت اسماعیلی است و راوی دوم، هادی ابراهیمی، که فردی شست ساله، بددهن و احتمالا ساواکی است. نام های شخصیت های پیرامون آنها یکسان است هر دو آنها با دو زن به نام های ایران و آذر در رابطه بوده و هستند، نام دختران هر دو شهین و شیرین است و ... و راوی سوم همان است که پدرش را به بیمارستان می برد او نیز اسماعیل پسر ابراهیم است.

شهدادی که با نام خودش هم بازی می کند و در جایی به صورت ملکدادی از آن یاد می کند، به راستی کاری پر جسارت و بلند پروازانه انجام داده است و تا حدودی سربلند از این مهلکه خود خواسته بیرون آمده است. او در این کتاب بخشی از تاریخ معاصر صد ساله خود را روایت می کند و اتفاقا همین گشت و گذار در تاریخ و روایت داستان در سه زمان پاشنه آشیل داستان می شود، زیرا در قسمت هایی آنچنان در تاریخ صرف فرو می رود که بخشهایی از یک کتاب معرفی اصفهان قدیم را با ذکر مرجع در لابلای داستان خود قرار می دهد و ریتم داستان را به کلی می اندازد تا آنجا که خواننده وسوسه می شود کتاب را به کل بیخیال شود.

در پایان باید خاطر نشان کرد کتابی که به تاریخ پیوسته است، نویسنده اش گم و گور است، سخت خوان است، در جاهایی ریتمش نابود می شود ولی همچنان زنده است، مطمئن باشید پس از فارغ شدن از خواندنش متوجه می شوید یکی از رمان های ارزشمند زبان فارسی را خوانده اید که از زمان خودش قطعا جلوتر بوده است، جنس داستان خلاف ادبیات سیاست زده رایج زمانه اش است اگرچه کاملا سیاست در داستانش موج می زند، شخصیت پردازی اش عالی است، سیالیت ذهنش کاملا واقعی (صد در صد ذهنی) است، ارتباط ناپیدا بین راویان قابل قبول است و  پایان کتاب راضی کننده است. پس می توانید از اینجا دانلود کنید و یا از افست فروش های شهرتان سراغش را بگیرید و برای بهتر آشنایی با داستان و سبک نوشتاری اش اینجا را بخوانید. در انتها فقط قسمتی از داستان را از زبان راوی در مورد این کتاب آورده می شود:

هیچ وقت به فکر چاپ کردن این یادداشتها نیافتاده ام. می دانم. اگر روزی آنها را چاپ کنم خیلیها به من ایراد خواهند گرفت، ممکن است بگویند این چیزها داستان نیست. من هم می گویم راستش اگر منظورتان داستان سرگرم کننده است که آدم برای وقت گذرانی می خواند،نه، اینها که نوشته ام داستان سرگرم کننده نیست. به یک معنی ضدداستان است.


برچسب‌ها: شب هول, هرمز شهدادی
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 2:39 توسط علی فرهی| |

"... من مثل حضرت آدم در میان خلنگزارها، در خودم جمع می شوم، کتابی را برمی دارم و چشمهایم با هراس به درون دنیایی سوای جهان اطراف خودم باز می شود. چون که وقتی شروع به خواندن می کنم به عالم دیگری فرو می روم، در متن غرقه می شوم. خودم هم حیرت می کنم و باید گناهکارانه اعتراف کنم که واقعا در عالم رویا بوده ام، در دنیایی زیباتر، درقلب حقیقت." ص 7

جدای جلد بسیار نازیبای کتاب که آنطور که به نظر می رسد نقاشی ای از یک نقاش معاصر چک است (چون من که نتوانستم به خوبی نقاشی را از پس زمینه تمیز دهم و مضمون آن را دریابم!) کتاب حاضر اثری از نویسنده ای است که او را چک ترین نویسنده ی چک و سرور نویسندگان چک می دانند. گرچه شاید برای خواننده فارسی زبان، نام "بهومیل هرابال" چندان آشنا نباشد اما باید این مطالب را دید و با خود گفت: قطعا ارزش خواندن دارد!

"... هرابال به یقین بزرگترین نویسنده ای است که امروز در سرزمین چک داریم." -میلان کوندرا-

"زیر و رو کننده! اثری فوق العاده و نویسنده ای خیره کننده." -گاردین-

"پدرسالار  بزرگان ادبیات قرن بیستم چک." -لوس آنجلس تایمز-

داستان کتاب، روایتگر زندگی، افکار و اندیشه های پرهیاهوی مردی است که در تنهایی خود در یک زیرزمین نمور و متعفن به همراه یار و مونس چندین و چندساله اش، دستگاه پرس!، به کار بازیافت و فشرده کردن کاغذهای باطله مشغول است. شخصیت هانتای هرابال، به جرات قابل قیاس با مورسوی کامو و یا حتی شخصیت اصلی رمان تهوع سارتر است (که متاسفانه نامش در خاطرم نیست!). شاید بتوان پا را از این هم فراتر نهاد و عنوان کرد که شخصیت این قهرمان روشنفکر بسیار ملموس تر  و دوست داشتنی تر از آنهاست!

مردی عادی، با شغلی عادی، در جامعه ای خشک و بی عاطفه و به دور از کلیشه های مرسوم فرهنگی و هنری، که در پناه شغل نه چندان دلچسبش به اندیشه های والای متفکران متوخر و معاصر دست یافته، گویی دستگاه پرس و زیرزمین نمور، هانتای سی و پنج سال پیش را به یک قهرمان روشنفکر تبدیل کرده است.

در هر فصل کتاب، حداقل یکبار از عبارت "سی و پنج سال است که دارم کاغذ باطله می کوبم و ..." یا عبارتهایی با مضمون مشابه استفاده شده است. و این نشان می دهد که شخصیت اصلی کتاب تا چه حد کیفیت کنونی زندگی اش را مرهون شغلش می داند. شغلی که شاید از نظر خیلی ها کسالت بار و بی هیجان باشد اما خود هانتا اعتقاد دارد: "... این واقعا شغلی است که عالم علم الهیات را می طلبد." این درحالی است که نویسنده ی کتاب، هرابال، با وجود اینکه دارای مدرک دکترای حقوق بود و چندین مدرک دیگر هم داشت، شغلهایی چون کارگری راه آهن، نماینده بیمه، دستفروش دوره گرد و بالاخره شغلی مشابه هانتا، قهرمان داستانش را تجربه کرده بود . در نتیجه خیلی خوب از پس فضاسازی اثر بر آمده است.

از این اثر سخن گفتن، دلنشین و مفرح است. هزار تویی بی پایان. اما لذت خواندن و دوباره و چندباره خواندنش بیش از اینهاست. در نتیجه اگر از آثار میلان کوندرا یا آلبرکامو خوشتان می آید، این کتاب را هم بخوانید و لذت ببرید، چون کمابیش فضایی مشابه آثار آن دو دارد.

"هر آنچه در این دنیا می بینیم، حرکتی توامان به پیش و به پس دارد، مثل دم آهنگران، مثل دیواره های طبله ی من. همه چیز با فشار یک دکمه ی سبز یا سرخ در جهت مخالف مسیر قبلی خود به حرکت در می آید، و این است آنچه چرخ این جهان را به حرکت وا می دارد." ص 51


برچسب‌ها: بهومیل هرابال, کتاب روشن, پرویز دوایی
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392ساعت 20:38 توسط مهشید موسوی| |

خورشید چون فراز  آمد با خود اندیشیدم

روح پنهان آشکار می شود

هرچه کاشتی همان درو کنی

خوشبخت آن کس که نیکی می کند

در جنون خشم اسیر احساس مشو

و فارغ باش از هر جبران

دل شکسته ی رنجیده را

با مهربانی آرام کن

فایده در این است

هراس از آن کسی است

که بدی می کند

آن که از گناه به دور بود

خوشبخت ترین مردمان  است.

"سونات اشباح وحشتناک است. درست مثل زندگی. زمانی که پرده کنار می رود، چشم ما چیزهایی را می بیند که براندازنده و نابود کننده است. اسراری که همه چیزهای بی ربط را به هم ربط می دهند. و اعتراف آنهایی که افتخاراتشان را به رخ می کشیدند به این مساله که پس این چهره ی ظاهرین، بدبختی شان را پنهان می کردند."

این بخشی از نامه استریندبرگ به دوستش، امیل شرینگ بود که در آن سونات اشباح را به کابوس حقیقی بشر تشبیه می کند. و به راستی این اثر با حس آمیزی ها و ترکیب فضاهای این نابغه ی دیوانه به یک کابوس و شکنجه شبیه شده است. برای من به عنوان یک خواننده ی نمایشنامه چون هذیان گویی های فردی تب آلود و مجنون می نمود. انگار در هر دیالوگ بیشتر و بیشتر تحت فشار قرار می گیری و کابوس ها سخت تر و ترسناک تر می شود. شخصیت های اصلی نمایشنامه  چون پیرمردی که بر صندلی چرخدار نشسته، دانشجوی فداکار، دختر کلنل، مومیایی، شبح دختر شیرفروش و ... همه و همه مجموعه ای از ترس و وحشت را به خواننده یا تماشاگر القا می کند. سونات اشباح سمفونی مردگان است. تلخ و گزنده و بی روح. مثل خود استریندبرگ.

آگوست استریندبرگ، در استکهلم به دنیا آمد. در اوایل زندگی با واقعیات تلخی چون ورشکستگی پدر و فوت مادر روبرو شد و پس از آن تا مدتها به بیماری اسکیزوفرنی نوع پارانویایی مبتلا بود که کم و بیش در تمام آثارش می توان رد پای این بیماری را جست و جو کرد. او سال ها با نهادهای اجتماعی هم عصر خود بر سر تعریف خاصی که از خانواده و عملکرد آن داشت، درگیر بود و بارها به خاطر نظرات جنجالی در مقالات، داستان ها و نمایشنامه هایش به دادگاه احضار شد. در آثار او، از توجه به اصل "برش هایی از زندگی" که مشخصه آثار زولا و دیگر ناتورالیست هاست، خبری نیست. و به جای آن "رازگویی ها و درددل های دراماتیک بسیار غم افزا و گهگاهی" و دیالوگهای هذیانی که ناشی از دل آزردگی شخصیت های من وار استریندبرگی است تمام جهان نمایشی ناتورالیستی نویسنده را اشباع می کند. -برگرفته از مقدمه مترجم در ابتدای کتاب-

تنهایی و انزوای بیش از حد شخصیت ها، راز آلودگی هر شخصیت، فضای سرد و دلمرده ی اثر و دیالوگهای کابوس وار از شاخص ترین مشخصه های این اثر است. در عین حال که اثر ساختار نمایشنامه های کلاسیک را حفظ کرده و در سه پرده، ابتدا بحث را باز می کند، به معرفی شخصبت ها می پردازد و کم کم تا پرده سوم همه چیز را عیان می کند، سنت درگیری و بررسی روانشناسانه شخصیت ها بوسیله نویسنده هم رعایت شده است. در اینگونه آثار کلاسیک معمولا تا اواخر پرده اول چیزی دستگیر خواننده یا بیننده نمی شود و تنها با فضای اثر و شخصیت ها آشنا می شود. به طور کلی در روایت داستان یا دیالوگها عنصر شاخصی به چشم نمی خورد. این تنها فضاسازی و القای حس موفق استریندبرگ است که از تلفیق دیالوگها و دکور صحنه و شخصیت پردازی های بیمارگونه بوجود آمده است.

در اینجا به برخی از دیالوگهای هذیان گونه ی شخصیت ها اشاره می شود:

- کمک به هر شکلش تحقیرکننده است... (ص 33)

- همانطور که می بینی من معلول ام. بعضی می گویند مقصر خودم بوده ام. بعضی دیگر مقصر را پدر و مادرم می دانند. ولی خودم مقصر اصلی را زندگی می دانم. با فریب ها و دام هایی که در راه انسان می گذارد. آدم از یک دام فرار می کند تا در دام دیگری گرفتار شود. (ص33)

- وقتی نمی توانی امیدی داشته باشی، تنها ناامیدی برایت باقی می ماند. (ص42)

- وقتی عمارتی فرسوده شود، ویران می شود اما وقتی آدم ها زمان زیادی را در کنار هم روزگار بگذرانند، دیوانه می شوند و همدیگر را آزار می دهند. (ص53)

- زمانی که ما قدرت فریب یکدیگر را نداریم، حرف زدن چه ارزشی دارد؟ (ص74)

در انتها پیشنهاد می کنم اگر قصد مطالعه اثار نمایشی استریندبرگ را دارید با نمایشنامه "پدر" شروع کنید.


برچسب‌ها: آگوست استریندبرگ, نشر افراز, جواد عاطفه
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 22:5 توسط مهشید موسوی| |

همه بدبختی ما از اینجا ناشی می شود که ناچاریم همان فلان و بهمان که هستیم باقی بمانیم، به هر قیمتی که هست و هر قدر که طول بکشد.



به دلیل شرایط خاص نشر در کشور، کتابهایی وجود دارند که اگر چه در گذشته (نزدیک یا دور) چاپ می شده اند و چه بسا با استقبال هم روبرو شده اند ولی اکنون، یا چاپ نمی شوند و یا با جرح و تعدیل های فراوان به دست خوانندگان می رسند. پس چاره در نشر کتابها، به صورت غیر معمول و یا خرید و فروش کتابهای دست چندم دیده می شود. در چند معرفی آینده ام سعی دارم کتابهایی را از این دست معرفی کنم (این کتابها تماما در قالب ادبیات داستانی قرار می گیرند). اگر چه شاید به نظر برسد در نگاه اول دسترسی به این نوع کتابها آسان نیست ولی شاید در واقع  اینطور نباشد... بدین منظور اولین معرفی از این گونه کتابها به شاهکاری اختصاص داده می شود که در گذشته نزدیک (دهه هفتاد شمسی) چاپ شده و نویسنده ای بزرگ را هر چند با تاخیر به فارسی زبانان معرفی کرده است.

سفر به انتهای شب اولین و شاید مهم ترین رمان نویسنده فرانسوی، لویی فردینان سلین (1894-1961) است. علاوه بر این کتاب، دسته دلقک ها، مرگ قسطی، قصر به قصر و معرکه دیگر کتابهای او می باشند، در این بین به عقیده بسیاری سفر به انتهای  شب شاهکاری کم نظیر است و افرادی همچون هنری میلر، سلین را همپای بزرگانی چون جویس، پروست، فاکنر و کافکا  دانسته اند. سلین اگر چه در ادبیات جهان از زمان انتشار اولین رمانش اثرگذار بوده است ولی در ایران با وقفه ای طولانی معرفی و شناخته می شود. مطابق پیشگفتار مترجم گویا اولین بار جلال آل احمد در تشریح قهرمان داستان مدیر مدرسه، او را با قهرمان داستان سفر به انتهای شب (فقط در حد ذکر نام رمان) مقایسه می کند و تا زمان ترجمه این رمان، عملا سلین و کارهای او  آنچنان شناخته شده نبوده است. ولی پس از آن، کارهای دیگر سلین توسط مترجمانی دیگر همچون مهدی سحابی ترجمه و در اختیار مخاطبان قرار گرفته اند.

داستان کتاب بسیار وام دار زندگی نگارنده است، کتاب در زمان بین دو جنگ جهانی اتفاق می افتد و حوادث جاری در کتاب تا حدودی به زندگی سلین نزدیک است. قهرمان داستان همانند نویسنده، پزشک و فردی بداخلاق است. دیگران را، روابط اجتماعیشان را و رسم و رسوم جاری بین آنان را به دیده تحقیر می نگرد، مدام در حال غرغر کردن است و در این میان جملات قصار هم به مخاطبش تقدیم می کند. قهرمان داستان اگر چه در اجتماع حضور دارد، مسافرت می کند و با دیگران معاشرت دارد ولی شاید یکی از تنهاترین شخصیت های ادبیات باشد و این تنهایی دقیقا بدلیل حضور وی در جمع دیگران خودنمایی می کند. زیرا فردینانِ داستان، زندگی را دوست دارد و آن را در جمع تعریف می کند، در عین حال تمامی روابط جاری بین انسانهای اطراف خود را به سخره می گیرد و همین تناقض است که او را تنها می کند و از زندگی بیزار...

زندگی شخصی سلین شاید بتواند دست مایه رمانی سترگ قرار گیرد. وی در دوران شکل گیری حزب نازی و یهودستیزی، در فرانسه مقالاتی (به عقیده بسیاری) در مزمت یهودیان می نویسد و از معدود روشنفکران فرانسه است که در دوران دولت ویشی (فرانسه اشغال شده توسط هیتلر) در پاریس اشغال شده زندگی می کند. پس از اتمام جنگ به  دانمارک می گریزد ولی پس از مدتی، در این کشور به دستور دولت فرانسه به مدت چهار سال زندانی می شود و پس از آن مشمول عفو قرار می گیرد. به فرانسه باز می گردد و زندگی را در انزوا به انتها می رساند در این مدت تنها یاران او جاندارانی غیر از انسان ها بودند.


 


شاید این جملات وقتی در مورد نفرت او از زندگی پرسیده می شود به خوبی شرایطش را بازگو کنند:

خوب، راستش نمیتونم بگم از زندگی لذت میبرم. نه! در واقع دارم تحملش میکنم. چرا که هنوز زندهام و نفس میکشم، و مسئولیتهایی هم دارم. از همهی اینها به کنار، من کمی بیش از حد بدبینم. قاعدتا باید به چیزی امیدوار باشیم. اما من هیچ امیدی به هیچچیزی ندارم. البته یک آرزو دارم: دلم میخواهد هرچه راحتتر و بیدردسرتر بمیرم-مثل هر آدم دیگری. همین و بس. نیز دلم میخواهد هیچکس به خاطر من به علت وجود من، توی دردسر و توی رنج نیفتد. بله، مردن در آرامش.

در مورد سلین و سبک نوشتاریش بحث های بسیاری انجام گرفته است، گویا ادیبان او را جدی نمی گرفته اند، زیرا به عقیده ایشان او زبان فرانسوی را به درستی بکار نمی برده و حتی از خود کلمات من در آوردی خلق می کرده است ولی آنچه دیگرانی درباره سلین می گویند این است که او با ادبیات عصبی و تند مزاج خود اتفاقا بر زبان فرانسه تسلط داشته و در فاصله ای بین گفتار و نوشتار رایج قلم می زده است و همین، او و سبک نوشتاریش را منحصر بفرد می کند. نکته قابل توجه دیگری در نوشتار سلین بسیار بدان اشاره شده است و آن سه نقطه هایی است که وی بین جملات و کلمات بکار می برد بگونه ای که معنایی بسیار بیشتر از فاصله، مکث، سکوت یا هر چیز دیگر که در سه نقطه میتوان متصور شد، در لابلای سه نقطه های او قرار می گیرند.

کتاب پر است از جملاتی که تا مدتها در ذهن می ماند و پس از چندسال مخاطب (همچون من) را برای مرور بخش هایی از داستان ترغیب می کند:

شکست بزرگ، در هر موردی، فراموشی است، مخصوصا فراموشی چیزی که آدم را از بین برده و فرصت نداده که بداند آدمیزاد تا چه حد پست است. ص21

کافی بود که راهی برای رفتن و خوابیدن در کار نباشد تا به خودی خود میل به زنده ماندن هم از بین برود. ص23

کسی که از آینده حرف بزند، مخش معیوب است. حال است که به حساب می آید. زنده کردن گذشته ها جفنگی است که به درد کرم ها می خورد. ص 33

فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگ تدریجی. ص52

عشق عین الکل است، هر قدر ناتوان تر و مست تر بشوی، گمان می  کنی که قوی تر و ناتو تری و از حقوق خودت مطمئن تر می شوی. ص80

یکی از  بزرگ ترین لذتهای زندگی اش فکر کردن بود و گذشته از این، در صورت امکان، دستمالی پر و پاچه های خوشگل. ص108

هیچ مردی نیست که پیش از هر چیز لافزن نباشد. نقش پادری چاپلوس تقریبا تنها نقشی است که از طریق آن انسان ها وجود همدیگر را با لذت تحمل می کنند. ص128

همچنان که پیر میشوی نمی دانی مرده ها را در ذهنت زنده کنی یا زنده ها را. ص178

هرگز فرصت را از دست نمی داد که به من حالی کند دنیا جای قشنگی است و او کار خوبی کرده که مرا دنیا آورده. این موهبت موهوم کلک رهایی بخش همه مادرها در مقابل بی توجهی شان است. ص182

واقعیت احتضاری است که تمامی ندارد. واقعیت این دنیا مرگ است. باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد. من هرگز نتوانسته ام خودکشی کنم. ص210

هر جا که باشی بندرت اتفاق می افتد که زندگی به سراغت بیاید و کاسه ای زیر نیم کاسه کثافتش نباشد.

ما طبیعتا آنقدر پوچیم که فقط تفریح می تواند مانع مردن ما بشود. در مورد من، ریسمانی که با شدت مذبوحانه به آن چنگ می زدم، ریسمان سینما بود. ص214

فلسفه بافی فقط یک روی دیگر ترس است و به جایی نمی رسد مگر به موهومات ناشی از بی همتی. ص 216

آدم ها به خاطر کثافت خودشان و به همه فلاکت شان می چسبند و نمی شود بیرون شان کشید. روحشان با همه اینها سرگرم می شود. با گه مالی آینده در اعماق خودشان از بی عدالتی حال انتقام می گیرند. ته وجودشان درستکار و بی جربزه اند. طبیعت شان این است. ص311

زندگی کلاسی است که مبصرش ملال است، تمام مدت آنجا ایستاده که تو را زیر نظر داشته باشد، باید وانمود کنی که سرت به کاری گرم است، به هر قیمتی که هست، به کاری به شدت مورد علاقه، و گرنه سر می رسد و مخت را یک لقمه چپش می کند. ص373

و...

  


برچسب‌ها: لویی فردینان سلین, فرهاد غبرایی
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 11:18 توسط علی فرهی| |


Design By : Night Skin