باشگاه کتاب

 

" نشستم روی تخت و سرم را گرفتم توی دست هام . چرا باید چنین اتفاقی برای من بیفتد ؟ تنها کاری که کرده بودم این بود که رفته بودم به کتابخانه چند تا کتاب قرض بگیرم .

آقا گوسفندیه دل داری ام داد که " خیلی سخت نگیر ! برات یه کم غذا می آرم . غذای داغ خوش طعم سرحالت می آره ."

پرسیدم " جناب آقای گوسفندی ، اون پیرمرده برای چی میخواد مغز من رو بخوره ؟"

"چون مغزی که پر علم باشه ، خوشمزه ست . دلیلش اینه . این جور مغزها خوش طعم و خامه مانندن . تازه با این که خامه مانندن ، یه جورایی رگه رگه هم هستن . "

" پس برا خاطر اینه که می خواد من یه ماه بشینم این جا و اطلاعات پر کنم توش ، که بعد هورت بکشدش بالا ؟"

"برنامه همینه ."

دیگه این روزا هر کتابخونی حداقل یکی از آثار موراکامی رو خونده . نویسنده ای که عاشق موسیقی ه و یه زمانی کافه دار بوده و حالا تمام وقت می نویسه . تعداد زیادی از کتاب هاش ، با تم سورئال مخصوص به خودش ، خیلی از کتابخون های ایرانی رو مجذوب خودش کرده . مشهور ترین رمان ش هم " کافکا در کرانه " است که توسط انتشارات نیلوفر چاپ شده و اگر تا حالا نخوندینش ، خیلی تند و سریع برید سراغش . بعد کم کم داستان های کوتاهش رو بخونید .

کتابخانه ی عجیب هم مثل یه خواب می مونه . انگار که تو و موراکانی همزمان دارید یه خواب مشترک می بینید . یه رویای کابوس وار داخل یه کتابخونه .

حجم داستان خیلی خیلی کمه و شاید خوندنش بیست دقیقه هم وقتتون رو نگیره . نصف حجم کتاب هم شامل تصاویری ه که از متن اصلی کتاب گرفته شده و چون همه ش هم رنگیه ، قیمت کتاب رو به یه حدی رسونده که موقع خرید ، احتمالا با خودتون بگید ، بهتره بیخیالش شم .

غیر از این ها ، زبان داستان هم محاوره ایه و ترجمه اش حرف نداره .

کتابهای بعدی که معرفی اش رو تو وبلاگ میذارم : "بیا با جغدها درباره ی دیابت تحقیق کنیم " و " لذتی که حرفش بود "

 


برچسب‌ها: هاروکی موراکامی, چشمه, بهرنگ رجبی
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:29 توسط مهشید موسوی| |

روایت مرد بی وطن

"مقابل یکی از آن سینماهای چندسالنه ایستاد و فهرست فیلم ها و ساعات اکرانشان را خواند . در جریان گزارش های سینمایی روز نبود ، اما می توانست از روی نام فیلم ها بفهمد کدامشان تریلر سیاسی است و کدام کمدی رمانتیک یا انیمیشن . بدجوری دلش میخواست برود تو . آن جا صندلی گرم و نرمی انتظارش را می کشید و از هوای سرد در امان بود . می توانست به جای آن که چند ساعت آتی را روی نیمکتی بنشیند و غرق افکار تیره و تارش شود ، فارغ از هر فکر و خیالی سرگرم باشد .

با آن که مطمئن نبود کار درستی می کند یا نه ، بلیتی خرید . همان پانزده دقیقه ی اول حوصله اش سررفت و چرتش برد . تیتراژ پایانی فیلم بود که بیدار شد . به سالن دیگری رفت و به تماشای داستان مهیجی نشست که چون نیمه ی اولش را ندیده بود ، به نظر رسید داستانش آن قدرها آبکی نیست . وقتی این فیلم هم تمام شد ، از ساختمان بیرون آمد و بلیت دو ساعته ی دیگری خرید . یک فیلم دیگر هم دید و در نیمه ی فیلم چهارم بود که ناچار شد از آن نسیان گرم اعیانی پا به دل راهپیمایی آتشینی بگذارد که آسایش احمقانه ای که پیش از این چشیده بود طاقت فرساترش می کرد . "

همیشه سعی می کردم اصلا سمت کتاب های نارنجی نشر ماهی نرم ، نمی دونم هم چرا ؟!ولی وقتی فروشنده این کتاب رو گرفت جلو صورتم و گفت حرف نداره و بعدش هم با بیگانه ی کامو مقایسه اش کرد ، گفتم گاهی باید یه استثناهایی قائل شد  J حدود یک هفته ای توی قفسه ی کتاب هام بود ، با اینکه یه عالمه کتاب دست نخورده دیگه قبل از این وارد کتابخونه ام شده بودند و تو صف انتظار این پا و اون پا می کردند ، فک کردم الان وقتش رسیده که بی نام رو بخونم .

روایت داستان ، مربوط میشه به وکیلی که یه زندگی ایده آل داره و با شروع بیماری ناشناخته اش تمام زندگی اش بهم میریزه . بیماری ناشناخته ای که متخصصان فیزیولوژی و سایکولوژی کوچکترین اطلاعی درباره ی آن ندارند .

روند داستان به شدت کند و کش دار ه و عملا از صفحه ی دویست به بعد داستان با ریتم ثابت باعث کسالت و بی حوصلگی خواننده میشه . البته ، به نظر میرسه این بخشی از استراتژی نویسنده برای ایجاد هم حسی در خواننده باشه .

ترکیب شخصیت وکیل متبحر ، زندگی در قلب نیویورک و به ناگاه پیدا شدن سر و کله ی یه بیماری این وسط ، منو یاد فیلم های هالیوودی میندازه . با وجود ناشناخته بودن ماهیت بیماری ، داستان به شدت آشنا و تکراری ه و تنها نقطه ی قوتش میتونه حس همذات پنداری فوق العاده ای باشه که بر میگرده به اینکه هر انسانی وقتی یه کوچولو  خوشبختی تو زندگیش حس میکنه ، یه ندایی ته قلبش ( با یه نیشخند شیطانی!)  میگه : هی ، من حواسم بهت هست ...


برچسب‌ها: جاشوا فریس, ماهی, لیلا نصیری ها
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ساعت 19:6 توسط مهشید موسوی| |

 

شورشی یک نفره علیه جامعه ی مردها

 

شاید بتوان گفت جزو نادرترین اتفاقات تاریخ به حساب می آید  که من به غیر از کتاب های سیمین دانشور عزیزم ، نادر ابراهیمی و عباس معروفی ، کتابی از نویسنده های ایرانی انتخاب کنم . نه اینکه قصدم زیر سوال بردن هنر و دانش این عزیزان باشد ، به هیچ وجه . صرفا ذائقه ی کتابخوانی ام اینگونه شکل گرفته . اما در کمال تعجب این بار به قدری داستان به دلم نشست و به حدی شیفته ی شخصیت پردازی دقیق و در عین حال دوست داشتنی نویسنده شدم که به گمانم بهتر است تجدید نظری درباره ی ذائقه ی کتابخوانی ام انجام بدهم .

زندگی منفی یک ، روایت زندگی های هر روزه و عشق های هر ساعته است. داستان زندگی های پر رنگ و لعاب امروزی که هر قدر هم دهان پرکن باشند ، از محتوا خالی اند . داستان عشق و وفاداری و مردانگی و زندگی .

داستان ساده و نثر روان است . شخصیت ها محدود و در عین حال گره های کوچکی این جا و آنجای داستان رخ می نماید . ولی انصافا نویسنده در ایجاد حس همدلی استادانه کار کرده ، شخصیت ها به قدری آشنا هستند انگاری از جمع دوستان یا آشنایان شما انتخاب شده اند .

" صابر مثل جنینی در شکم مادر به خودش می پیچد . آرام و قرار ندارد . ملافه ی نازکی که به دست و پایش تابیده ، کنار می زند . بی تاب است .چند بار به چپ و راست می چرخد . پاهایش را در شکمش جمع می کند . روی تخت مچاله می شود . برمی گردد طاق باز می خوابد . دست و پایش را باز می کند . عرق کرده ، بدنش خیس شده . خیسی سر و گردنش ، ردی روی بالش انداخته . هوای اتاق خواب گرم است ولی نه آن قدر که رکابی به تنش بچسبد .

صدای گریه ی تارا به گوش می رسد . یکی از مردها موی تارا را در مشت می گیرد . تارا ضجه می زند . صورتش خونین است . مرد از سر شهوت می خندد . صدای خنده اش توی خرابه می پیچد . صابر داد می زند . صدایش به گوش هیچ کسی نمی رسد . مرد موهای بلند تارا را د.ر دستش می پیچد ..." 170

 


برچسب‌ها: کیوان ارزاقی, نشر هیلا
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:39 توسط مهشید موسوی| |

 

"فکر کردم ستارگان نقطه هستند ، بعد فکر کردم هر انسان هم یک نقطه است . ولی بعد متاسفانه به این نتیجه رسیدم که اغلب ما حتا توانایی روشن کردن یک اتاق را هم نداریم . ما کوچک تر از آن ایم که نقطه باشیم

. "http://www.myiranmag.com/wp-content/uploads/2015/04/jozazkol-e1429365820928.jpg

 

اگه بخوام تنها یه جمله بگم  در وصف این کتاب ، قطعا این سوال رو انتخاب میکنم که :" از یک کتاب چه انتظاری دارید ؟" و با قطعیت بهتون میگم که :" این کتاب تمام انتظاراتتون رو برآورده می کنه ."

یک سری از کتابها بدجوری به رسالت خودشون عمل میکنن و با روح و روان مخاطب بازی میکنن . جزء از کل ، دقیقا یکی از هموناست . هر صفحه که پیش میری ، ناخودآگاه یه قدم به سمت خروج از دنیای شخصیت های جذاب و معرکه بر میداری و ناخواسته ، یه حس عجیبی تو رو به بیشتر و بیشتر خوندن ترغیب میکنه .

بذارید یه چیزی  بنویسم که دیگه بین خوندن و نخوندنش دو دل نباشید : مترجمش پیمان خاکسار ه .

اینم یادداشت خود خاکسار ، که حقیقتا اشکمو در آورد :

 جزء از کل تا دو سه روز دیگر در کتابفروشی‌ها. به تک تک شما که برای اولین بار با این اثر مواجه میشوید حسودی میکنم. خیلی از شما را میبینیم که پس از نیمه شب دراز کشیدهاید و هرجمله را چندین بار میخوانید شگفت زده از این که یک نویسنده تا چه حد میتواند نابغه باشد. می بینمتان که لبتان به خنده باز میشود و چشمتان به اشک مینشیند. معادل موسیقایی این کتاب برای خودم سمفونی نهم مالر است. نه، کوارتت چهاردهم بتهوون. شاید هم پاسیون سن ماتیوی باخ. نه، همه ی اینها با هم است. این کتاب را بچشید، ببلعید، نفس بکشید. برایتان معیار سنجش باقی رمانها خواهد شد، از حجمش نترسید، از قیمتش، می بینمتان که صفحه ی ششصد با خودتان میگویید: یعنی دارد تمام میشود؟ تو را به خدا تمام نشو! فلسفه بباف مارتین، نقد کن جسپر، مزخرف بگو هری، ایراد بگیر انوک! جزء از کل کاری با من کرد که باور نمیکردم هیچ کتابی با من بکند. زندگیتان را تغییر می دهد، به معنای واقعی کلمه. یک روز از خواب بیدار شدم و ته دلم احساس عشق کردم. به دنبال منبعش گشتم و دیدم عاشق این کتابم. من این کتاب را همان قدر دوست دارم که یک انسان عزیز را. باور نمیکنید؟ بخوانید جزء از کل را، کلمات جادویی استیو تولتز را...

خب خیالتون راحت شد ؟ تمام مخاطبای کتابای خاکسار با تم ذهنی خاص کارهایی که ترجمه میکنه آشنان . پس حتی یه ریزه هم شک به دلشون راه نمیدن .

یه  روز در حالیکه غرق در صفحات میانی کتاب بوددم ، دوستم ازم پرسید : این کتاب درباره ی چیه که تو اینجور مجذوبش شدی ؟ من هم بدون اینکه سر بلند کنم گفتم : داستان یه پدر و پسره ! (باور کنید سر بلند کردن تو اون لحظه سخت ترین کار دنیا بود !)

بله ، داستان پدر و پسری که عاشقشون میشید . بیشتر از این چی میتونم بنویسم ؟

" من در مورد بی کاری ، نرخ سود ، موافقت نامه های تجاری ، حقوق زنان ، نگه داری از کودکان ، نظام بهداشتی ، اصلاح مالیاتی ، بودجه ی دفاعی ، مسائل بومیان ، مهاجرت ف زندان ها ، حفاظت از محیط زیست و نظام آموزشی حرف می زدم و عجیب اینکه با تمام پیشنهادات اصلاحی ام موافقت می شد . تبهکاران این امکان را پیدا کردند به جای زندان به ارتش بروند . کسانی که می توانستند شعور از خود نشان بدهند مشمول تخفیف مالیاتی می شدند و مالیات آدم های ترسو و ملال آور افزایش پیدا می کرد . هر سیاستمداری که حتا یکی از وعده های انتخاباتی اش را عملی نمی کرد در کوچه ی پشتی به دست مردی به اسم بروزر (قلدر)کتک میخورد . هر آدم سالمی مجبور بود از یک بیمار تا زمانی که طرف بمیرد یا بهبود پیدا کند ، پرستاری کند . براساس قرعه کشی آدم ها را برای یک روز روی کرسی نخست وزیری می نشاندیم ، تمام مواد مخدر برای یک سال قانونی می شدند تا ببینیم چه اتفاقی می افتد . حتا جنجال برانگیزترین پیشنهادم هم مورد قبول قرار گرفت . پرورش کودکان با یک باور بنیادگرایانه ی دینی و منجمد کردن ذهن کودک در دورانی که از همیشه آسیب پذیرتر است ، جرمی شبیه سواستفاده جنسی محسوب می شد . تمام این ها را می گفتم و مردم می گفتند :" باشد ، ببینیم چه کار می توانیم بکنیم !"باورم نمی شد ! "494

یه شاهکار استرالیایی !

طعم شیرین دیوانگی را بچشید .

از دستش ندید


برچسب‌ها: استیو تولتز, چشمه, پیمان خاکسار
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:42 توسط مهشید موسوی| |

دوستای مهربون و پرمحبتم ، سلام .

ممنون که با نظرات پر مهرتون دلگرمم میکنید . دیگه دوس ندارم برای کم کاری ام دلیل بیارم . پس زود و تند و سریع بریم سراغ معرفی ...

 

" سوکورو تازاکی سال دوم کالج که بود ، از ژوئیه تا ژانویه ، به چیزی جز مردن فکر نمی کرد . در این شش ماه ، تولد بیست سالگی اش هم آمده و رفته بود . حالا دیگر  مرد شده بود . ولی این نقطه عطف خاص زندگی هم برایش معنایی نداشت . سوکورو خودکشی را طبیعی ترین راه چاره می دید و هنوز هم درست نمی دانست چرا آن روزها این قدم آخر را برنداشته بود . گذشتن از مرز زندگی و مرگ ، سخت تر از این نبود که تخم مرغ خام لیزی را ته گلو بیندازد .

شاید هم خودکشی نکرده بود چون راه خوبی به فکرش نرسیده بود ، راهی درخور حس ناب عمیقی که به مرگ داشت . ولی این راه و آن راه چه فرقی می کرد ؟ اگر دست اش به در می رسید که یک راست رو به مرگ باز می شد ، بی این که لحظه ای فکر کند ، بدون کمترین این پا و آن پا کردنی ، هلش می داد و بازش می کرد ، انگار که این هم کاری باشد از کارهای معمول زندگی . ولی در هر صورت ، خوب یا بد ، چنین دری دور و برش ندیده بود . "

سوکورو  که در دوران دبیرستان عضو یک جمع به شدت صمیمی پنج نفره بوده ، به ناگاه و بدون کوچکترین توضیحی ، از جمع کنار گذاشته می شود . همین مساله او را وارد دنیایی به شدت تاریک و منزوی می کند . تا اینکه روزی تصمیم می گیرد علت طرد شدنش از گروه را دریابد .

داستان برای من چندان چشمگیر نبود ، شاید چون در ابتدا حوادث داستان هیچ کششی نداشت و بازگویی ساده و صرفی از روابط دوستانه ی این پنج نفر بود . کمی که جلو تر می رفتی ، حس می کردی حالا ماجرا روی غلطک افتاده و این جاست که دلت نمی خواهد کتاب را زمین بگذاری یعنی دقیقا جایی که شخصیت  اصلی کتاب تصمیم می گیرد در گذشته اش کندوکاو کند و دنبال چرایی بگردد .

از نظر من  ، بیشتر از خود داستان ، عنوان کتاب به طرزی هوشمندانه انتخاب شده بود ، که تلفیقی از سه موضوع بنیادین و اساسی روایت داستان بود . سوکورو ( از مصدر ساختن ) ، بی رنگ و سال های زیارت ... !

علاوه بر این ، این کتاب هم مثل اغلب کارهای موراکامی سرشار از جملات ریز و درشت دوست داشتنی بود . من که به شخصه کتاب های موراکامی را برای همین جملات به اصطلاح قصار دوست دارم .

" می توانی روی خاطره ها سرپوش بگذاری ، ولی نمی توانی تاریخی را که این خاطرات را شکل داده ، پاک کنی . " 37

" دنیا چند نفر هم لازم دارد که خلاء درست کنند . "50

" آدم را درد است که به تفکر می رساند ، ربطی به سن هم ندارد ، چه برسد به ریش ." 50

" هر چیزی حد و مرز دارد . فکر هم همین جور . نباید از حد و مرزها ترسید ، ولی نباید از پاک کردنشان هم ابایی داشت . اگر می خواهی آزاد باشی مهم تر از هر چیزی این است : احترام به حد و مرزها و عصبانیت از آن ها . " 60

" هر آدمی رنگ خودش را دارد . "76

" باید به کامل ترین شکلی که از دستت بر می آید ، زندگی کنی . هر قدر هم سطحی و کسالت بار باشد ، زندگی باز ارزش زندگی کردن دارد . " 81


برچسب‌ها: هاروکی موراکامی, چشمه, امیرمهدی حقیقت
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 18:51 توسط مهشید موسوی| |

 

شاگرد قصاب

 

 

اول از همه باید بابت کم کاری خودم  ازتون عذرخواهی کنم . نمی دونم دقیقا علتش چیه ، با ابن که روز به روز داریم بیشتر تو دنیای مجازی غرق می شیم ، عادت کردیم که فقط از کمبود وقت گله کنیم . در حالیکه همین دنیای مجازی که از ته دل دوستش داریم و مدام ازش بد می گیم ، یه فرصت خوبه برای کتاب خوندن ، با کتابهای نو و متفاوت آشنا شدن و خلاصه به اشتراک گذاری تجربه های کتابخوانی .

البته این ها رو نگفتم که خدایی ناکرده خودم رو تبرئه کنم  . این روزا انگاری وبلاگ ها تبدیل شدن به صفحات گرامافون و پیج های اینستاگرام و لاین و امثالهم شدن تکنولوژی بلو – ری !!!!!!! اینو نوشتم تا به خودم گوشزد کنم ، تند تند ( تندتر از این !) معرفی کتاب بذارم ، که هر وقت اومدم تو وبلاگ از کم کاری خودم شرمنده بشم .

و اما کتاب " شاگرد قصاب " که دقیقا همین الان صفحه ی آخرش رو هم خوندم و با خودم گفتم : حیف که تموم شد ، اگه تا بی نهایت هم ادامه پیدا می کرد ، هرگز ازش خسته نمی شدم . کتاب معرکه ای بود . این کتاب جزء فهرست 1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند هم قرار گرفته ، ولی اگه من بودم اون رو جزء اولین کتاب تو لیست خوندنم  قرار می دادم .

کتاب با این جمله شروع می شود : "وقتی جوان بودم ، بیست یا سی یا چهل سال پیش توی شهر کوچکی زندگی می کردم که همه به خاطر کاری که با خانم نوجنت کرده بودم دنبالم می گشتند ... " و بلافاصله شما را پرت می کند وسط داستان  .

 شخصیت اصلی داستان  که در اصل جامعه ، دوستان و حتی خانواده اش او را طرد کرده اند ، نمونه ی شخصیت ها ی سیاه دوستداشتنی است که در ادبیات معاصر و کاراکترهای سینمایی ، کم نیستند . فرنسیس به صورت کاملا غیر مستقیم من را به یاد شخصیت مک مورفی در فیلم دیوانه از قفس پرید می اندازد . شخصیتی که شاید برای مطالعه ی روانشناختی عالی باشد ، که چگونه ذره ذره عناصر مختلف زندگی و دیدگاه و عواطف او را به ورطه ی نابودی می کشانند .

دو  عنصر در این کتاب واقعا چشمگیر ه و پاتریک مک کیب با استادی و تسلط خیره کننده ای انها را در طول داستان رهبری کرده . یکی سیر وقایع که با دید یک روانشناس حرفه ای ، شکل گیری یک جانی رو به تصویر کشیده و دیگری حس تعلیقی که سرتاسر داستان رو فرا گرفته و واقعا سرگیجه آوره .

دوست ندارم مستقیما راجع به داستان کتاب چیزی بنویسم ، کمااینکه در همه سایت ها و خبرگزاری ها می توانید خلاصه داستان را پیدا کنید و احتمالا در کنارش این عنوان به چشمتان میخورد که شاگرد قصاب در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید .

شاگرد قصاب رو بخونید . مطمئنم شما هم مثل من از آشنایی با چنین نابغه ای ( مک کیب ) هیجان زده می شوید .

< بسیار پوزش می خواهم اگر در بخش هایی از متن از زبان محاوره استفاده کردم. >

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:18 توسط مهشید موسوی| |

خانم نسیم اکبری مدتها پیش معرفی چهار کتاب را برای ما فرستاده بودند. به دلیل کوتاهی معرفی ها در پست کردن آنها تردید داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم همه معرفی های ایشان را در قالب یک پست در باشگاه کتاب انتشار دهم.

 آد و غول های یخی / نیل گیمن / فرزاد فربد / کتاب پنجره – کتاب های پریان

 

نمی دانم، تا به حال اسم ثور، لوکی، اودین و غول های یخی را شنیده اید یا نه؟ با اسطوره های اسکاندیناوی آشنایی دارید؟ شاید فیلم ثور را دیده باشید. همان جوان درشت هیکلی که از آسگارد آمده بود و وقتی چکش معروفش را بر زمین می کوبید همه جا را به هم می ریخت. اودین و ثور، از خدایان اسطوره ای اسکاندیناوی هستند. در قصر بزرگ شان در آسگارد زندگی می کنند و غول های یخی هم دشمنان دیرینه شان هستند.

مدتی است نویسنده ها برای نوشتن داستان های تازه، به سراغ اسطوره های باستانی رفته اند. از شخصیت های باستانی الهام گرفته اند و داستان های تازه ای نوشته اند. نه، این اتفاق بدی نیست. به نظر من کار جالبی کرده اند. با این کار، اسطوره های از یاد رفته را به نسل تازه معرفی می کنند و به یادشان می آورند که اگر گاهی به کتابی، سایتی، دایره المعارفی سر بزنند، بد نیست. بچه های غربی در مدرسه با نام این شخصیت های اساطیری آشنا می شوند، اما بچه های ما، اگر کتابخوان باشند، می توانند این شخصیت ها را در کتاب های داستان ببینند.

حالا، نیل گیمن آمده و همین شخصیت ها را به داستان آد و غول های یخی آورده. « آد » پسر بچه ای است که در در حادثه ای، به پایش آسیب رسیده و مجبور است با عصا راه برود. از اسمش « odd  به معنی عجیب و غیرعادی » پیداست که قرار است برایش اتفاقات عجیبی بیفتد! او خانه را ترک می کند و به جنگل می رود. اما در جنگل با سه حیوان رو به رو می شود: یک خرس، یک روباه و یک عقاب.

آد کم کم متوجه می شود که این حیوانات همان خدایان باستانی هستند که حالا قدرت شان را از دست داده اند و به شکل حیوان در آمده اند.

داستان این کتاب، داستان بلندی نیست. تصاویر کتاب را هم برت هلکوئیست طراحی کرده. حتما هلکوئیست را می شناسید. همان تصویرگری است که تمام نقاشی های بامزه ی کتاب های بچه های بدشانس را کشیده بود. حتما از خواندن این داستان لذت خواهید برد، هر چند می دانم که مخاطب اصلی اش، نوجوانان هستند. اما چه کسی گفته که آدم بزرگ ها حق ندارند کتاب های بچه ها را بخوانند؟

 

گودال ها / لوییس ساکار / فرزاد فربد / کتاب پنجره

 

داستان گودال ها در اردوگاه گرین لیک می گذرد که مخصوص تأدیب محکومین خلافکار نوجوان است. آنان با کندن گودال در سرزمینی بی آب و علف، تحت شرایطی طاقت فرسا باید تلاش کنند تا از گذشته تاریک خود عبرت بگیرند. اما کمتر کسی می داند که گرین لیک ترکیب غریبی است از افسانه و حادثه.

"استنلی یلنتس، بدشانس است. راستش بدشانسی در خانواده شان ارثی است! از قرار معلوم، جد بزرگش از یک کولی یک پا، یک خوک دزدیده و کولی هم او و تمام نواده هایش را نفرین کرده! او به جرم دزدی دستگیر می شود. اما بی گناه است. با این حال مجبور می شود به اردوگاه گرین لیک برود و دوران محکومیت اش را بگذراند. او در این اردوگاه دوستانی پیدا می کند و به رازهای بزرگی پی می برد."

ماجرای کتاب، در اصل به زبانی روان، برای نوجوانان نوشته شده، اما داستانش آنقدر جذاب است که بزرگترها هم از خواندن آن لذت می برند. خودم اولین بار، وقتی هجده نوزده ساله بودم آن را خواندم، اما هر چند وقت یکبار، وقتی از کنار قفسه ی کتاب هایم رد می شوم، تا چشمم به آن می افتد، به سراغش می روم و دوباره می خوانم اش. حالا آن را به برادر کوچکترم داده ام. دیگر نوبت اوست که این داستان را بخواند و هنوز به آخر داستان نرسیده حسابی غافلگیر شود که استنلی یلنتس همان ...

نه، آخرش را نمی گویم! باید خودتان بخوانید تا هم از داستان زیبای آن و هم ترجمه ی خوب و روان فرزاد فربد لذت ببرید.  

 

امپراتوری خورشید / جی. جی. بالارد / علی اصغر بهرامی / نشر چشمه

 

"... جنگ واقعی آن چیزهایی بود که خودش از اشغال چین به دست ژاپنی ها در سال 1937 دیده بود؛ جنگ واقعی رزمگاه های قدیمی هونگ جائو و لونگ هوا بود که هر بهار استخوان مردگان دوباره در شالیزارها سبز می شدند و به سطح آب می آمدند ... در جنگ واقعی کسی نمی داند طرف کیست، و نه پرچمی در کار است، نه گوینده ای، نه برنده ای. در جنگ واقعی دشمنی در میانه نیست." 

جیم، فرزند یک خانواده ی تقریبا مرفه انگلیسی است که به خاطر مأموریت کاری پدرش در چین زندگی می کند. آن هم در روزگار پیش از جنگ جهانی دوم. چین حالا زیر سلطه ی ژاپنی هاست. این پسر بچه، آغاز جنگ جهانی دوم را به چشم می بیند. پدر و مادرش را در هیاهوی جنگ گم می کند. در شهر آواره می شود. به اردوگاه اسیران می رود ... اما زنده می ماند. تک و تنها، تا پایان جنگ دوام می آورد و حتی انفجار اتمی ناگازاکی را از دوردست ها، به چشم خود می بیند.

راستش را بگویم، اول فیلمش را دیدم، بعد کنجکاو شدم و به سراغ کتابش رفتم. فیلمی که در سال 1987 توسط اسپیلبرگ ساخته شده و کریستین بیل ( که حالا به نام بتمن می شناسیم اش ) در نوجوانی نقش اصلی اش را بازی کرده. اما قول می دهم، کتاب هم به اندازه ی فیلم جذاب است.  

 

قبیله خرس غار / جین ام. آول / شهین دخت لطف اللهی / نشر چشمه

 

وقتی دوستم این کتاب را در روز تولدم به من هدیه داد و گفت واقعا ارزش خواندن دارد، همان اول حرفش را باور نکردم. اما وقتی کتاب را باز کردم و به صفحه های اولش نگاهی انداختم، دیدم نمی شود آن را کنار گذاشت. داستان در مورد انسان های نخستین غارنشین است. دختری از نژاد انسان های تکامل یافته، با موهای طلایی و دست و پای کشیده و قد بلند، خانواده ی خود را از دست می دهد و سرنوشت، او را سر راه یک قبیله از انسان های ناندرتال قرار می دهد. قبیله ای که مردمش در غار زندگی می کنند و از آن جایی که زندگی در غار را از خرس ها یاد گرفته اند، خرس ها را می پرستند. از آتش اجاقشان مثل جانشان محافظت می کنند. به شکار می روند. مراسم دعا برگزار می کنند و ... 

در قبیله ای که مردها رئیس و فرمانروا هستند و زنان باید سرشان را پایین بیندازند و از آنان اطاعت کنند، «ایلا» روی پای خودش می ایستد. شکار می کند. کار با گیاهان دارویی را یاد می گیرد و به خاطر نجات جان فرزندش، جلوی همه می ایستد. او نشان می دهد که یک دختر هم می تواند برای زندگی خودش تصمیم بگیرد.

از خانم اکبری بابت ارسال معرفی هاشون صمیمانه سپاسگزاریم.

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:25 توسط مدیر وبلاگ| |

http://forum.hammihan.com/user_images/01_01_2013/18640.png   
  رمان اتاق یکی از بهترین ، شیرین ترین و ناب ترین تجربه های کتابخوانی من بود . کتابی که شما را با خود همراه می کند ، شما را هیجان زده می کند ، می ترساند ، می گریاند ، می خنداند و به داخل اتاق می کشاند . من سه روز در اتاق زندگی کردم . تجربه ی همراه شدن با این کتاب به قدری لذت بخش بود که من ترجیح می دادم روزی تنها چند پاراگراف از آن را بخوانم تا دیرتر تمام شود و از طرفی شوق همراه شدن با جریان داستان وسوسه ام می کرد تا دوباره با شوق کتاب را در دست بگیرم .

اولین باری که دوستی از من خواست تا این کتاب را بخوانم ، خوب یادم می آید . وقتی توی کتاب فروشی کتاب را در دست گرفتم ، با توجه به اینکه شناختی از نویسنده نداشتم ، با خودم گفتم : فکر نمی کنم چیز دندان گیری باشد . اما حقیقتا لقمه چرب و نرمی بود . " وقتی چهارساله بودم فکر می کردم همه چیزهای تلویزیون ، فقط توی تلویزیون است . بعد پنج ساله شدم و مامان دروغ ها را برملا کرد که خیلی از عکس ها واقعی هستند و بیرون کلا واقعیت دارد . حالا من بیرون هستم ولی معلوم می شود خیلی چیزها اصلا واقعیت ندارد . "

از نظر من خانم  دون اهو ، تنها در یک نویسنده ی قابل خلاصه نمی شود ، بلکه او یک روانشناس حاذق ، یک مادر مهربان و یک کودک شاد و کنجکاو است . لحن روایت داستان ، که از زبان یک کودک پنج ساله است ، در تمام طول داستان رعایت شده و جایی خارج نزده است . این یعنی خانم دون اهو اتاق را زیسته . از این به بعد به همه توصیه می کنم چند روزی را در " اتاق " سپری کنند .

نوشته شده در شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 18:32 توسط مهشید موسوی| |

نمایشنامه های برتر جهان67 (کله پوک ها) 

سوفیا – آرزو می کردم می تونستم مث یه پرنده پرواز کنم ... برم رو ساختمونا درختا ... رو دست باد تا اون دور دور ... روی کوه ها دریاها ... رودا جنگلا ... دیدن مردم روستاهای دیگه ... تماشای این که دنیا چه شکلیه ... دونستن تموم اون چیزهایی که هیچ وخ یاد نمی گیریم ، چون مجبورم همیشه این جا ، توی این خونه بمونم .

کله پوک ها عالیه . اولین جمله ای که میتونم بنویسم فقط همینه . یه نمایش کمدی که وقایع اون در یک روستای نفرین شده در اوکراین اتفاق می افته . تمام اهالی این روستا ، حدود دویست ساله که به نفرینی دچار شدند که همه اونها رو احمق و نادان کرده .

لئون – یه نفرین . نفرینی شامل تمام ساکنان کولینچیکف ! او فریاد زد : الهی دختر میخائیل زابریتسکی ، قاتل تنها پسرم ، اسیر جهلی شود که به آن گناه ، پسرم کشته شد .الهی ، حماقت و خرفتی ، مغزش را ببلعد . الهی ، توان ذهنی اش گرفتار عجز و ناتوانی شود . الهی عقل سلیمش ناسلیم و توان استدلالش نا توان شود . الهی بچه هایش هم به همین نفرین گرفتار شوند .الهی ، هرکسی توی کولینچیکف متولد شود ، در جهل به دنیا بیاید و در جهل از دنیا برود .و تا آخرین شراره های انتقام من شعله ور است ، نتواند اینجا را ترک کند .

و داستان در واقع از آنجایی شروع میشود که لئون وارد این روستا می شود تا به عنوان یک معلم به این مردم چیزی یاد بدهد . او تنها بیست و چهار ساعت زمان دارد که چیزی وارد کله ی پوک این مردم کند ، در غیر اینصورت خودش هم گرفتار نفرین خوتهد شد و عقل و شعورش را از دست خواهد داد .

در کل این نمایش نامه یکی از بهترین هاست . هر وقت احساس کردید دلتون گرفته برید سراغ این نمایشنامه . مطمئنم حالتون رو بهتر می کنه .

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:44 توسط مهشید موسوی| |

 

خبرگزاری فارس: «داستان‌های نیویورکر» منتشر شد 

" روزهایی قشنگ در زندگی وجود دارد که آدم احساس میکند دلیل بودنش به خاطر همین لحظه های کوتاه و فراموش نشدنی است . "

هفته نامه نیویورکر به یکی از مهمترین و پرثمرترین نشریات زیربنایی آمریکا تبدیل شده است . به طوری که در دوران فعالیت پربار خود توانسته است نویسندگان ارزشمندی چون سلینجر ، جان آپدایک ، ریموند کارور ، شرلی جکسون و ... را  به دنیای ادبیات معرفی کند .

مجموعه ی داستان های  نیویورکر شامل 12 داستان کوتاه از دوازده نویسنده با ملیت های گوناگون است که همگی در سال 2012 به چاپ رسیده است . از این رو تازگی خود را حفظ کرده اند . در بین این نویسندگان نام های آشنایی چون ولادیمیر ناباکف ، فرانسیس مک گوئن و اسکات فیتز جرالد هم به چشم می خورد .

در ابتدای هر بخش ، قسمتی کوتاه نیز به زندگینامه و خلاصه فعالیت های ادبی نویسنده اختصاص داده شده که می تواند جهت آشنایی مخاطب فارسی زبان با این نویسندگان معاصر آمریکایی جالب توجه باشد .

" آخه من نمی خوام اونا هر بلایی که می خوان سر دندونام بیارن و بدونن که بعدا چیزی یادم نمی آد . "

لیزا گفت :" وای نه ! دیگه حوصله ندارم که درباره اش حرف بزنیم ." یکی از خصلت های لیزا همین بود که می گفت " نه " ولی منظورش این نبود . مثلا وقتی می گفت :" من غذای تایلندی نمی خورم . یعنی احتمالا امتحانش می کنم یا " نمی رم سینما این فیلم رو ببینم " یعنی نویسنده می توانست با خیال راحت برود و برای هر دوی شان بلیت بخرد .

نویسنده با شناختی که از لیزا داشت خودش را به نشنیدن زد و ادامه داد :"علاوه بر آن ، پاک کردن خاطر هی درد قطعا نمی تونه همان پاک کردن خود درد باشه ."

لیزا از حرف های خود نویسنده ، که در پیاده روی قبلی گفته بود ، کمک گرفت و اضافه کرد :" اصلا از کجا معلوم  که اون خاطره واقعا پاک بشه ، من فکر می کنم دردی که سرکوب بشه ممکنه بعدا به شکل دیگه ای بیرون بزنه . "

برای نویسنده مثل این بود که انگار برای اولین بار درباره ی این موضوع حرف می زنند :" تازه بدتر از این هم ممکنه . اتفاق دردناکی که به زمان یا مکان مشخصی مربوط نباشه می تونه در ناخود آگاه شخص به جزء جدایی ناپذیری از اون تبدیل بشه . "

تجربه ی مطالعه ی آثار معاصر آمریکایی همانند چشیدن غذاهاشون ساده و بی تکلف است . منظورم اینه که همان قدر که غذاها و فست فود های دنیای غرب به مذاق یک شرقی ساده و به اصطلاح راحت الحلقوم میاد ، ادبیات بی تکلف انها هم روان و دل نشین است . امیدوارم از مطالعه ی این اثر هم لذت ببرید . 

نوشته شده در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 19:57 توسط مهشید موسوی| |


Design By : Night Skin