تبليغاتX
باشگاه کتاب
مردی که گورش گم شد/حافظ خیاوی
             

                                       

 

 « گورم پنجاه متری از جاده دور است. چند روز که بگذرد، خاک و شن رویش را می گیرد. کهنه اش میکند و شبیه همین بیابان میشود و راستی راستی گورم گم میشود. خوب نیست ادم گورش گم بشود. جایی چال شود که کسی نداند. وقتی زنده بودم هیچ اهمیتی نمیدادم که بعد از مردنم کجا گورم کنند،کسی برایم گریه بکند یا نکند. ولی الان دوست داشتم که کسی روی خاکم گریه کند. »

  کتاب « مردی که گورش گم شد » رو که نگاه میکنم چندان از طرح روی جلدش خوشم نمیاد. اما کتاب رو که باز میکنم و چند خط اول رو میخونم زمان و مکانو فراموش میکنم. اصلا انگار پامو میذارم وسط خطوط کتاب و بعد مثل فیلمهای سحر امیز کم کم سر و دستمم میبرم تو کتاب. وارد شهر داستان های کتاب میشم و همراه راوی از میون کوچه های قصو رد میشم به مغازه ها میرم و همه ی ادما رو میشناسم. امکان نداره اسم کسی توی داستان باشه و راوی سابقشو به تو نگفته باشه. برای همینه که وقتی داری تو کوچه های قصه راه میری همه رو میشناسی و از سابقشون خبر داری. هر چی داستانا جلو تر میره هیجانش بیشتر و دلچسب تر میشه اما کتاب خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی تموم میشه. و من مجبور میشم از شهر قصه ها بیرون بیام و ببینم همچنان توی خونه نشستم ولی زمان اونقدرها هم نگذشته. با این که کتاب زود تموم میشه اما تا چند دقیقه به داستان ها فکر میکنی. به سومان،به شبیه خونی به چشمهای ابی عمو اسد به نزاکت وبه مردی که گورش گم شد.

همین چند وقت پیش  « مردی که گورش گم شد » برنده ی جایزه ی بهترین مجموعه داستان ایرانی در جایزه ی ادبی روزی روزگاری شد. کتاب توسط نشر چشمه و با قیمت ۱۸۰۰ تومان منتشر شده و جز پر فروش های کتاب است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت13:10توسط تينا صادقي |
خداي چيزهاي كوچك/ آرونداتي روي/ترجمه گيتا گركاني/نشر علم
 

      خداي چيزهاي كوچك داستان خواهر و برادري است به نامهاي راحل و استا ،دوقلو هاي ناهمساني كه عقيده دارند مادرشان با به دنيا نياوردنشان در اتوبوس آنها را از يك عمر اتوبوس سواري مجاني محروم كرده! زمان تعطيلات كريسمس نزديك مي شود و دختر دايي شان ،سوفي مال،كه حاصل ازدواج دايي شان با يك زن انگليسي است ،به همراه مادرش براي تعطيلات كريسمس به هند و دهكده راحل و استا مي آيند و سرانجام در يك روز همه چيز تغيير ميكند.....داستان بين دو زمان در نوسان است ،كودكي راحل و استا و زماني كه آنها به سن 31 سالگي رسيده اند،همان سني كه مادرشان مرد،زماني خوب براي زندگي و براي مردن. ساير شخصيتهايي كه در داستان هستند مانند جرمهايي هستند كه حول قلب ماجراي اصلي داستان در گردشند و ‹‹روي›› با مهارت گاهي در همان حال كه احساس مي كنيم در قلب ماجرا هستيم داستان رابه يكي از اين جرمها مي برد . همه اين شخصيتها قابل فهم و ملموس هستند از مادر راحل و استا گرفته تا ‹‹ولوتا››،انساني كه در هند آن زمان جزو طبقه اي به نام نجس ها بوده و حتي حق دست زدن به اصطلاح غير نجس ها را نداشته كه در نهايت نيز داستان به او ختم ميشود ،خداي از دست دادن،خداي چيز هاي كوچك.

      اسرار آميزترين چيزي كه در داستان ‹روِي›› به چشم مي خورد در واقع همان انسان است،انسان با لايه هاي پيچيده درونش و روي هوشمندانه از ظواهر عبور كرده،به ذهن شخصيت هاي داستانش نفوذ مي كند تا به ذات انساني مي رسد،به ريشه هاي ترس،نفرت،عشق،خشم و ... نثر كتاب شاعرانه است و روي در زير اين نثر شاعرانه حرفهاي فلسفي اش را مي زند. تشبيهات و تمثيل هايي كه بكار مي برد در خيلي موارد خاص خود اوست .از اين رو گاهي زبانش ثقيل جلوه مي كند و از خواننده تفكر بيشتري طلب مي كند.

     با آنكه مترجم با متن سختي سروكار داشته اما ترجمه كتاب خوب و روان از كار در آمده.در انتها بايد بگويم كه اين كتاب براي نويسنده اش شهرت بسياري به ارمغان آورد،بطوري كه در بيش از 20 كشور جهان ترجمه و چاپ شده و برنده جايزه بوكر،مهمترين جايزه ادبي انگلستان ،نيز شده است.مدتي قبل نيز اين كتاب را جزء فهرست كتابهايي ديدم كه بايد پيش از مرگ خواند! بنابر اين توصيه مي كنم اين كتاب را به هيچ وجه از دست ندهيد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت11:47توسط جواد رئيسيان زاده |