" ...آب که به صورتم زدم چه حس خوبی داشتم . نسیم خنک صبح ، صدای خروس ها ، صدای اذان که از مسجد دور می آمد . بوی یاس ها که هنوز از توی حیاط می آمد و چشم های من که امروز همه چیز را طوری دیگر می دید . یادش به خیر . هیچ حسی توی این دنیا قشنگ تر از این نیست که بدانی به کسی تعلق داری و برای کسی عزیزی . این که آدم بداند یک نفر به او فکر می کند ،یک نفر دوستش دارد ،انگار وجود آدم را برای خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من آن روز این حالت را داشتم . برای اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم ، حس این که برای یک نفر عزیزم : محمد دوستم دارد ..."

"... این را فهمیدم که آن هایی که ،مثل من ،ازدواج را پایان کار و عقد را زنجیر محکمی برای استحکام زندگیشان می دانند ،راهی بس اشتباه را طی می کنند . محبتی که با تعهد و غل و زنجیر به چهار میخ کشیده شود ،عشق نیست ، اجباری است که تحملش آزار دهنده و نفس گیر می شود . مقصود خداوند از عقد و ازدواج به اسارت در آوردن دیگری نیست ؛ برای محبت حریمی آسمانی قائل شدن است ،نه اجباری برای تحمل . بعد از آن برایم مسلم شد که ،بر خلاف تصور همگان ، برای از بین رفتن یک زندگی ، یک عشق یا یک یک رابطه عمیق ،لازم نیست دلیلی محکم و خیلی بزرگ و اساسی وجود داشته باشد . بهانه های پوچ و جزئی و کوچک ،وقتی با عدم درایت و درک ،دست به دست هم می دهند و مرتبا تکرار می شوند ، برای ویران کردن یک زندگی و یک عشق ، کافی که هیچ زیاد هم هست ... اشتباه محض من هم ساده گرفتن این تکرار ها بود . چون فراموش کرده بودم آتش بزرگی که خرمنی را می سوزاند ،همیشه از جرقه های کوچک شروع می شود ؛ همانطور که در مورد ما شد ..."
"این منم ،خوشبخت ترین زن دنیا ، که در تاریک و روشن جاده ای که به آسمان وصل می شود ، در حالی که احساس می کنم خود بهشت را در کنار دارم ،همراه نیمه دیگر وجودم به دالان بهشت می روم."
ارزش وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برسد
دختریست به نام مهناز ، حدودا 16-17 ساله . بزرگ شده خانواده ای مذهبی ، سنتی و از نظر درآمدی خوب . باباش حاجی بازاریه . با برادرش امیر و علی و پدر و مادرش و مادربزرگش(خانوم جون) زندگی می کنند . یه جورایی لای پر "قو" بزرگ شده و اصلا سختی زندگی رو نچشیده و کاملا بی تجربست . در همسایگیشون خانواده ای زندگی می کنه هم تیپه خودشون . در واقع این دو خانواده از قدیم با هم دوستن . یکی از پسرای این خانواده از مهناز خانم خواستگاری می کنه و چون پسر خوب و سر براهیست و رفتارش آقا منشانست با هم عقد می کنند ... تا دوسال ... چون هر دو درسشون رو بخونن و بعد برن سر خونه و زندگیشون .... مهناز هنوز خیلی کم تجربه و کم سن و ساله برای ازدواج و اصلا نمی دونه ازدواج و زندگی مشترک یعنی چی! برای همین در طول نامزدی به خاطر درک نکردن و حماقتش با محمد(شوهرش) به مشکل بر می خوره و خودش به دست خودش زندگیش رو تباه می کنه و 8 سال تاوان این خامی و حماقتش رو میده ولی بعد از اون اتفاقات جالبی میفته ....
داستان خیلی جالبیست و زندگی مشترک جوانان رو قشنگ به تصویر کشیده . مفاهیم مهمی درباره خواسته همسران از یکیدیگر بیان می کنه ... خانم جون داستان ما هم که برف پیری رو سرش نشسته و مایه دلگرمی خانوادست راهنمایی ها و توصیه های خیلی مهم رو بیان می کنه که مطمئنن دست آورد سال ها تجربست ...
توصیه می کنم که اگر اهل کتاب خوندن و رمان هستید این رمان رو بخونید ... می تونه مثل یک کتاب روانشناسی یا مشاور مطالب بسیار خوبی رو در اختیار شما بذاره و با بیان یک زندگی مشترک معضلات و نوع رفتارها رو ببینید و از واکنش های خوب افراد در زندگی خود نیز استفاده کنید ... این کتاب توسط انتشارات ققنوس منتشر شده است ...
تهیه و تنظیم : محسن مدنی
همونطور که می دونید چند روز پیش مراسم تحلیف باراک اوباما بود و برای اولین بارِ که همچین سمتی به یک سیاه پوست آفریقایی تبار در اون کشورواگذار شده... به بهونه ی این اتفاق می خوام کتابی رو معرفی کنم که البته طبق معمول خیلی هم جدید نیست اما خوب با اتفاقای این روزا خیلی مناسبت داره.
اسم کتاب هست ریشه ها نوشته ی الکس هیلی. راستش نمی دونم چه ترجمه ای از این کتاب بهتره چون من خودم انگلیسیش رو خوندم ولی میدونم که تو ایران هم ترجمه شده.
داستان کتاب، حکایت زندگی هفت نسل سیاهپوسته که از قبیله ای در آفریقا شروع می شه و از همون اول با بیان فرهنگ و نشان دادن روح اصیل قبایل افریقایی آدم رو تحت تاثیر خودش قرار می ده و بعد داستان با اسارت و بردگی اون افریقایی در امریکا ادامه پیدا می کنه و نسل به نسل با اون پیش میره تا می رسه به جایی که سیاهپوستا دوباره هویت اصیل خودشونو پیدا می کنن و به موفقیتهایی حتی بیشتر از سفیدهای سرزمینشون دست پیدا می کنند. درست مثل امروز که باراک اوباما باعث افتخار سرزمین مادریش شده...!!!
داستان این هفت نسل، داستان هفت نسلِ پیشینِ خود الکس هیلی نویسنده ی این کتاب هست. امروز برادران سیاهپوست هیلی در آمریکا افراد مهمی همچون یک وکیل، یک نویسنده ی بنام و ... هستند. و الکس بعد از علاقه ای که به پیدا کردن ریشه های خودش پیدا می کنه طی سفری به افریقا به پیشینیانش آشنا می شه و با بهره گیری از کمی تخیل داستان کاملا واقعی ریشه ها رو به قلم می کشه...
این داستان همچنین روایتی واقعی از تاریخ امریکا و چگونگی شکل گرفتنش بدست سیاهپوستا و نیز جنگ های داخلی آمریکا رو بیان می کنه.
با وجود شمار صفحات زیاد این کتاب، به هیچ وجه حوصله خواننده رو سر نمی بره چراکه حتی شخصیت های اصلی داستان مرتب تغییر می کنند و همراه با اونا فضایی که توش هستند هم نو می شه به طوری که با خوندن این کتاب انگار هفت کتاب ِ کاملا مختلف خوندین!
فرستاده شده توسط "ترانه صفایی"
از همين اول بگويم كه اين به هيچ عنوان يك پيشنهاد براي كتاب خواني نيست بلكه صرفا يك معرفي كتاب است.
گابريل گارسيا ماركز به نظر من نويسنده خوبيست. نه تنها به خاطر صد سال تنهايي كه خيلي دوستش دارم واين روزها مد شده بعضي از ادمهايي كه بار اول با خواندنش مست شدند برابرش موضع بگيرند. بلكه به خاطر تمام كتابهايش& روايتگري زيبايش و تلفيق فانتزي و واقعيت فوق العاده اش. اما اين كتاب نه. اين يكي را دوست ندارم. از ماركز بعيد بود. شايد هم تقصير خودش بود كه توقع ما را زيادي بالا برد. ولي به هر حال اين كتاب دلنشين نيست. موضوع بد نيست ولي روايتش ميتوانست بهتر باشد. با وجود تعريفي كه مترجم از قدرت روايي نويسنده در اين كتاب كرده نظر من اين است كه وقتي روايتگر ماركز باشد بايد روايت خيلي بهتر باشد.
همانطور كه گفتم موضوع كتاب بد نيست. پير پسري كه در سالگرد نود سالگي تصميم دارد شب عشقي را با نوجواني باكره به خودش هديه دهد و با وجود تجربه هاي قبلي عاشق دخترك ميشود و يك جورهايي از يك عشق هوس بازانه به يك عشق تقريبا واقعي( كه البته نيست) ميرسد. فكر نكنيد كل كتاب لو رفت چون اينها همه در همان صفحات اول رخ ميدهد.
اين كتاب كه پس از انتشار توسط انتشارات نيلوفر با نام «دلبركان غمگين من» و مدتي فروش در بازار به دلايل مشخصي توقيف شد در بيشتر سايت هاي دانلود كتاب موجود است.
