تبليغاتX
باشگاه کتاب
مرگ در می زند/وودی آلن/حسین یعقوبی/انتشارات چشمه

دو باور غلط سالهاست که درباره من بین مردم رواج دارد. یکی این که من روشنفکرم,فقط به این دلیل که عینکی هستم؛ و بدتر از آن این که هنرمندم, چون فیلم هایم نمی فروشد.(وودی آلن.2002)

مرگ در می زند, گزیده ای از کتاب Allen Compelet Prose of Woody  چاپ سال 1992 است که سه کتاب (تسویه حساب),(بی بال و پر),(عوارض جانبی) را در بردارد.این سه کتاب خود گزیده ای از مجموعه داستانها, مقالات و نمایشنامه های چاپ شده وودی آلن در مطبوعات-اکثراً در نشریه نیویورکر- در فاصله دهه شصت و هفتاد هستند.

آثاری که در این مجموعه آمده اند به چند دسته تقسیم می شوند: کارهایی که آلن در آن با رویکرد هجوآمیزی به نقد شخصیت های تاریخی و افسانه ای, ایدئولوژی ها و ژانرها پرداخته,مقالات ژورنالیستی که به ریشخند مضامین عامه پسند روز با بیانی آیرونیک/وارونه گویی می پردازد,نوشته هایی ملهم از کمدی های کلامی پوچ گرایانه برادران مارکس,و کارهای غیر متعارف و جدی تری که در آن به دل مشغولی های کائناتی آلن که در کنار عشق و مرگ از مولفه های اصلی آلن محسوب می شود پرداخته شده.

از متن کتاب:

آلن: ببینم این که انسان قبل از تولدش وجود نداره... درسته؟

سیمیاس: بله درسته.

آلن:و قطعاً بعد از مرگش هم وجود نداره...درسته؟

سیمیاس: بله درسته

آلن(فاتحانه): هوم م م م .

سیمیاس: خب... که چی؟

آلن: هستی که بین دو نیستی قرار گرفته چیزی بیش تر از یه وهم نیست...آخ...دلم ضعف رفت...

پ.ن.1. ترجیح دادم برای معرفی این کتاب از مقدمه مترجم با عنوان(پیرامون زندگی و آثار وودی آلن)بهره بگیرم.

پ.ن.2.اگر شما هم خیلی وقته که کتاب طنز نخوندید, مرگ در می زند رو بخونید , بخندید و خب...درباره اش فکر کنید.

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت2:29توسط نسترن طالبی |
من گنجشک نیستم / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ اول: اردیبهشت 88 – چاپ دوم : خرداد 88 / 85 صفحه / قیم

..دراز کشیده ام روی تختخواب. چشم ها را که می بندم خوابی که دیده ام مثل کابوسی باز توی کله ام رژه می رود.شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم. توی این مدت که مرا آورده اند این جا سعی کرده ام فراموشش کنم ، اما نتوانسته ام . سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام.بعضی ها همه ی خودشان را پاک می کنند و می روند. لابد میتوانند. من نمی توانم....  ( شرح پشت جلد و متن کتاب )

از آن دست کتابهایی که بدون اینکه بدونی چرا؛  دوستش داری. حتی یجورایی ته دلت می خواد که دوباره بخونیش.یا شاید چند باره....  من که شخصا برمی گشتم و بعضی پاراگرافهاش رو دو یا سه بار می خوندم... حس می کنی بعضی جملاتش احساست رو به بازی می گیره و تو رو به فکر فرو می بره. شاید همین خصوصیتش باشه که باعث شده طی یکماه به چاپ دوم برسه و این در کشور ما که بی تعارف آمار کتابخونهامون خیلی کمتر از آن چیزیست که حتی درتصور بگنجه ، یعنی.....

شاید با توجه به عنوان کتاب که هر موضوعی رو به ذهن متبادر می کنه الا موضوع اصلی کتاب ، بد نباشه توضیح مختصری راجع به حال و هوای آن که در یکجور آسایشگاه روانی می گذرد بنویسم. کتاب در خلال فصلهای هر چند کوتاه و حوادثی که در آنجا جریان دارد   به معرفی و شرح حال همان تعداد اندک شخصیتهای فوکوس شده  توسط نویسنده می پردازد. ضمن اینکه ناگفته نماند شخصیت محوری داستان بخاطر حادثه ای تلخ راهی آنجا شده و تمام حوادث از دید وی روایت می شود. کتاب آنقدر کوتاه است که نخوانده تمام شود و شیرینی آن پس از پایان تازه معنی پیدا کند.

 وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی؛ پس خفه شو و بازی کن........  ( برگرفته از متن کتاب)

فرستاده شده توسط "سمیه فراهانی"


+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت0:29توسط مدیر وبلاگ |
خنده در تاریکی/ولادیمیر ناباکوف/امید نیکفرجام/انتشارات مروارید

روزی روزگاری در شهر برلین آلمان مردی زندگی می کرد به نام آلبینوس. او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد؛ عشق ورزید؛ مورد بی مهری قرار گرفت؛ و زندگی اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید.این کل داستان است و اگر در نقل آن لذت و منفعت مادی نبود همین جا رهایش می کردیم؛ گرچه چکیده ی زندگی انسان را می توان بر سنگ قبری پوشیده از خزه جا داد، نقل جزئیات همواره لطفی دیگر دارد.

سطرهای اول رمان خنده در تاریکی رو با هم خوندیم. لحن ناباکوف طنز آمیز است و در بسیاری مواقع این طنز،طنز تلخ هست. به نظر من ناباکوف در این رمان نیروهای خوب و نیروهای بد رو در کنار هم قرار میدهد و به ما نشان میده بیشتر اتفاقاتی که برای آدمی میفته به این دلیل هست که وقتی در شرایطی بحرانی قرار میگیره بدون تعقل دست به عمل میزنه و این عمل در نهایت موجب شکست و نابودی فرد میشه.

از پشت جلد: خنده در تاریکی که در دنیای سینمایی برلین در دهه 1930 می گذرد، رمانی ظریف و طنز آمیز است درباره عشق و فریب که بدبینی و شکاکیت ناباکوف با زبان دو پهلو و سنجیده اش از آن اثری برجسته می سازد.

ولادیمیر ناباکوف نویسنده،مترجم،شاعر،و استاد ادبیات در سال 1889 در روسیه متولد شد و در 1977 در آمریکا درگذشت.اعتبار و شهرت فراوان ناباکوف با رمان لولیتا به اوج رسید.پژوهش های او در ادبیات کلاسیک روس از جمله فعالیتهای این چهره  برجسته ادبیات قرن بیستم به حساب می آید.

فرستاده شده توسط "نسترن"


+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت14:45توسط مدیر وبلاگ |
خاک غریب / جومپا لاهیری / مترجم: امیرمهدی حقیقت / نشر ماهی / 360 صفحه / 6000 تومان

من به زندگی بازگشتم ، زندگی که به جای تو انتخاب کرده بودم. در ماساچوست باز زمستان بود. سی سال ازاولین بار که تو و پدر و مادرت به آنجا آمده بودید می گذشت.... آن موقع من دیگر هیچ نیازی به دیدن سند غیبت تو از دنیا نداشتم ؛ آن را همانقدر ساده و عمیق حس کرده بودم که سلولهایی را که داشتند درونم جمع می شدند و شکل می گرفتند..... آن روزهای سرد و سیاه را توی رختخواب گذراندم. زبانم بند آمده بود. از این زندگی جدید می سوختم.....  احتمال داشت فرزند تو باشد، ولی نه؛ امکان نداشت. ما مراقب بودیم  و تو از خودت هیچ چیز به جا نگذاشته بودی.   ( برگرفته از متن کتاب )

 

 


 «خاک غریب» جدیدترین اثر نویسنده کتاب "همنام" است. کتاب دو بخش دارد:بخش اول شامل 5 داستان کوتاه (خاک غریب ، جهنم-بهشت ، انتخاب جا ، خوبی محض ، به کسی مربوط نیست ) و بخش دوم  (هما و کاشیک ) که نسبتا یک داستان بلند شامل سه فصل  ( اولین و آخرین بار ، آخر سال ، رفتن به ساحل ) محسوب می شود.   بنا به شرح پشت جلد به نقل از "- بوستون گلوب"  : اندوه بزرگی که درکارهای اوست نتیجه پیوند غربت او با غمهای دیگری است که گریبانگیر زندگی همه ماست ؛ مرگ عزیزان ، پایان عشق ها و فروپاشی خانواده ها. 

حجم جزئیات به کار رفته در داستان ، نه تنها از جذابیت آن نکاسته  بلکه با زیرکی تعمدی و آگاهانه نویسنده  تاثیر بسزایی در فضا سازی و باورپذیری هر چه بیشتر شخصیت ها داشته. طوریکه در عین اینکه داستانها کوتاه هستند ، اما به اندازه داستانی بلند تاثیر گذارند و با پایان هر داستان  ذهن خواننده با حوادث و جریانات تصویرگونه آن درگیر می شود.

داستان اول که خاک غریب نام دارد با نحوه روایتی فوق العاده دوست داشتنی ، هر لحظه بیشتر از پیش خواننده را بدنبال خود می کشد.  داستان هم زمان از دو زاویه دید "پدر" و "روما" روایت می شود.  داستان دوم با پایان تاثیرگذار خود همچنان کتاب را اثری خوب و محکم معرفی می کند. 3 داستان  بعدی هم با همان شاخصه های نگارش لاهیری سبب آن می شود که کتاب را یک نفس خواند. و اما بخش دوم کتاب ( هما و کاشیک ) داستان که با شروعی نامه وار با جمله " قبلا هم دیده بودمت ، آنقدر زیاد که حسابش دستم نیست"   و عنوانی جادویی تر "اولین و آخرین بار"  نوید بخش داستانی جذاب بود. قسمت اول این بخش (اولین و آخرین بار) از زبان "هما"  و قسمت دوم (آخر سال)  از زبان "کاشیک" به تعریف رویدادهای زندگی در قالب  همان نحوه روایت و خطاب به دیگری نوشته شده است. داستان  هما و کاشیک که از کودکی همدیگر را میشناسند ، اما در گذر ایامی بسیار طولانی همدیگر را گم کرده و بعد از سالها دوباره پیدا می کنند.   فصل سوم ( رفتن به ساحل ) بغیر از صفحه پایانی آن  از زبان چشم سومی روایت می شود  که به نوعی گره دهنده و پایانی خاص برای دو فصل پیش محسوب می شود . صفحه پایانی هر چند هم که بخواهیم با دقیق شدن در جزئیات به پیش فرضی برسیم  باز هم یکجور خط بطلان بر تمام فرضیه های پایانی ما برای داستان به شمار می آید . شاید به جرات بتوان گفت ترجمه روان و شیوای کتاب یکی از عناصر موفقیت و ملموس بودن کتاب بود. قاطعانه پیشنهاد می کنم  دو کتاب قبلی این نویسنده هم با ترجمه همین مترجم بخوانید.  


کتاب‌های «همنام» و «مترجم دردها» هر کدام به ترتیب سه و چهار مرتبه از سوی «نشر ماهی» تجدید چاپ شده‌اند. هر دوی این کتاب با ترجمه‌های متعددی در ایران منتشر شده‌اند.
مجموعه «مترجم دردها» که سه جایزه معتبر ادبی «پن همینگوی» «جایزه داستان کوتاه اُ هنری» و «پولیتزر» را نصیب «لاهیری» کرده به تنهایی با ترجمه هفت مترجم ایرانی در بازار کتاب ایران منتشر شده است. «خاک غریب» آخرین اثر منتشر شده «جومپا لاهیری» نیز با فاصله اندکی از انتشار آن مورد توجه منتقدان ادبی دنیا قرار گرفت و جایزه «فرانک اُکانر» سال 2008 را نصیب این نویسنده آمریکایی هندی‌تبار کرد.

فرستاده شده توسط "سمیه فراهانی"

پ.ن.1. ضمن تشکر از خانوم فراهانی باید خدمتشون عرض کنیم از بین معرفی های ارسالی کتاب های "میرا" و "ها کردن" پیش از این معرفی شده اند.

پ.ن.2. معرفی پنجم نسترن به زودی پست خواهد شد.

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت17:25توسط مدیر وبلاگ |