تبليغاتX
باشگاه کتاب
پس از تاریکی / هاروکی موراکامی / ترجمه مهدی غبرائی / کتابسرای نیک

" اما این دفعه آخر بود . این... چطور بگویم؟ ... به عمرم تنها لحظه ای بود که توانستم به اِری نزدیک شوم... تنها لحظه ای که من و او با هم یکدل شدیم :  هیچ چیز نمی توانست از هم جدامان کند. انگار از آن به بعد روز به روز بیشتر از هم جدا شدیم . از هم دور شدیم و طولی نکشید که تو دو دنیای مختلف زندگی می کردیم . آن احساس وحدتی که در تاریکی آسانسور به من دست داده بود  ، آن پیوند قدرتند بین قلبهای ما ، دیگر هرگز برنگشت. نمی دانم عیب کار کجا بود ، اما دبگر نتوانستیم به جایی برگردیم که از آن شروع کرده بودیم. "      (بخشی از متن کتاب )

 

پس از تاریکی / هاروکی موراکامی / ترجمه مهدی غبرائی / کتابسرای نیک / چاپ دوم / 190صفحه / قیمت 4000 تومان

این رمان فشرده بر خلاف رمان نسبتا پر حجم "کافکا در کرانه " که ساختار پیچیده تری با دو خط روایی دارد ، رمان کوته و ساده ای است و طبعا بسیار روان و خوشخوان. اما همان خرق عادت  و علایق خاص موراکامی ، البته کمرنگ تر ، در آن دیده می شود.   داستان از نیمه شب تا صبح در خیابانهای توکیو و بخش کوچکی ازآن در خانه می گذرد. ماری که از خوا طولانی ( حدود دو ماه ) خواهر زیبایش ، اِری ، به سطوح آمده ، راهی خیابانها  و کافه های توکیو می شود  و طی ماجرایی خود را و او را باز می یابد.    ( شرح پشت جلد )  

کتاب روان و نسبتا جذابی که با ترفند جداسازی فصلها توسط ساعت خواننده رو بیشتر به خودش جذب می کنه. فصلها کوتاهند و همین کوتاهی سبب می شه که ترغیب بشی تا انتهای این فصل بخوانی و بعد کتاب رو ببندی و به کار دیگری برسی، اما پیش خودت می گی  این یکی که 2 صفحه بیشتر نیست ، اینم بخونم بعد ببندم..... اما وقتی به خودت می آی که صفحه 190 رسیده است....   طبق شرحی که پشت جلد بود و در بالا ذکر کردم ، تمام حوادث داستان از ساعت 11:56 pm  آغاز و تا  ساعت 6:52am  ادامه پیدا می کند.  جالب اینجاست که وقتی کتاب رو می بندی تازه به قکر می ری که زمانی که ما خواب هستیم یا همون نصفه شب خودمون ،  توی خیابانهای شهرمون یا کشورهای دیگه چه می گذرد....   

به نظرم ترجمه خوب مهدی غبرایی در تاثیر گذاری این داستان به شدت نقش داشته . توصیه می کنم فقط با این ترجمه کتاب رو بخونید. ضمن اینکه موقع خوندن این کتاب ، احساس  می کنی ضبط صوتی هم کنارت روشنه و به نوعی کتاب رو موزیکال جلوه می ده....

ده چیزی که باید درباره موراکامی بدانیم ( به نقل از وبلاگ سیب گاز زده ) 

 

" بگذار چیزی بهت بگویم ؛ ماری.  زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر می رسد، اما اگر اتفاقی بیفتد زیر پایت راحت خالی می شود. اگر این بلا به سرت بیاید ، کارت زار است. دیگر هیچی مثل سابق نیست . آنوقت تنها کارت این است که آن زیر تک و تنها  تو تاریکی سر کنی. "      (بخشی از متن کتاب )

  

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت11:45توسط سمیه فراهانی |
پدر ِ آن دیگری / پری نوش صنیعی / چاپ هفتم / انتشارات روزبهان / 289 صفحه / 3100 تومان

 “ من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می‌کنند چگونه انتقام بگیرم تا دلم خنک شود و بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم. تنبیه هم می‌شدم ولی مهم نبود از وقتی که بابای آرش به خاطر قیچی کردن کت و شلوارهایش کتکم زد و یک شبانه روز در اتاق زندانیم کرد, دیگر از هیچ تنبیهی نمی‌ترسیدم. از این که بدتر نمی‌شد. کاش می‌تونستم فحش بدهم, تمام بچه‌ها فحش بلد بودند, خیلی دلم می‌خواست این کلمه‌های جادویی از دهانم بیرون بیایند ولی حیف!...

از میان تمام حرفها فحش را تشخیص می‌دادم, با دقت آنها را می‌شنیدم و به خاطر می‌سپردم, معنی بعضی را می‌فهمیدم, مثل پدرسگ, بابای آرش یکبار که نمی‌دانم چرا از دست آرش عصبانی بود به مادر گفت: به این پدر سگ بگو دیگه تحمل این لوس بازیهاش رو ندارم. عصبانیت او از آرش به اندازه کافی عجیب بود ولی این کلمه پدرسگ از آن هم عجیب‌تر بود. ما به اتاق خودمان رفتیم، اَسی گفت: دیدی بابای ارش هم فحش می‌ده ! بَبی گفت:   آره ... گفت: پدرسگ. یعنی بابای آرش سگه! من گفتم  عجب خنگیه این بابای آرش. بابای آرش که خودشه, پس یعنی خودش سگه! وای که آنروز چقدر خندیدیم. سه تایی دور اتاق چرخیدیم و هی گفتیم پدرسگ , پدرسگ , پدرسگ...”     (بخشی از متن کتاب )

خلاصه : این کتاب درباره ی دنیای یک کودک است که حرف نمی زند و طبیعتا همه فکر می کنند وی دچار نارسایی ذهنیست ، در حالیکه بخوبی می شنود و بخوبی همه چیز را درک می کند....

از آن دسته کتابهای خاص است.  که خواننده هنگام خواندنش دچار انواع و اقسام حس های متناقض می شود و نمی داند با کدام یک از انسانهای قصه همذات پنداری کند.  گاهی آنقدر از قهرمان داستان عصبی می شوی که دلت می خواهد کتک بخورد... و گاهی چنان دلت برایش می سوزد و هم دلش می شوی که تمام رفتارهایش را طبیعی فرض می کنی و دست آخر یک "خوب کاری کردی"   هم همراه خرابکاری هایش می کنی... اما چه بسیارند لحظاتی که از حرص بهش می گی: "حقته ، خوب حرف بزن، بگو که مقصر نیستی".....

اگر چه داستان به صورت مرور خاطرات جوانی بیست ساله روایت می شود ، اما در طول داستان همواره همان پسر بچه 4 ساله ای دیده می شود که صاف توی چشم همه نگاه کرد و آن فحشهای آنچنانی را داد....   هر چند که داستان با دو راوی بیان می شود. گاه از زاویه دید "شهاب" و به ندرت  از زاویه دید "مادر".    شاید بیشتر جذابیت این داستان بخاطر کاوش در دنیای ناگفته هاست. دنیایی که همیشه حس کنجکاوی انسان را بدنبال خودش می کشاند. کنجکاوی از اینکه حس کودکی رو درک کنی که می شنود ، خوب هم می شنود...  اما نمی تواند حرف بزند و از خود دفاع کند....  کنجکاوی از تحلیل شنیدن اولین بار یک فحش....  کنجکاوی از چگونگی درک دوست داشتن و محبت....  شاید اغراق بیش از اندازه ای در این رفتارها و در این کتاب به چشم بخورد و به عقیده من آنچنان مطالعه و تحلیل روانشناسانه ای در پشت این سطرها نباشد ، اما باز هم هیجان انگیز جلوه می کند.

خوندنش رو به شدت توصیه می کنم. من که از همان روزی که این کتابهای ایرانی  سر راه کتابخوانی ام قرار گرفتند ، مجذوب نام این کتاب شدم و براستی که چــــــــــــقدر  همخوان با فضای داستان بود.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت0:4توسط سمیه فراهانی |
خدا بود و دیگر هیچ نبود/ شهید دکتر مصطفی چمران/ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی/189

مصطفی چمران که در سال 1311 تولد یافت ، دوران کودکی و ابتدایی را در دبستان انتصاریه تهران (خیابان 15 خرداد-عودلاجان) و دوران متوسطه خود را در دبیرستان‌های دارالفنون و البرز سپری ساخت و سپس وارد دانشکده فنی دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ‌التحصیل و شاگرد ممتاز گشت. او همیشه در تمام دوران تحصیل پیشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن که در همه مبارزات سیاسی و مذهبی حضوری فعال داشت؛ نمونه‌ای از یک نوجوان و جوانی پاک، پر تلاش، عمیق و برای همه دوست داشتنی بود. با استفاده از بورس شاگرد اولی برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق لیسانس مهندسی برق و سپس در یکی از بزرگترین و مهمترین دانشگاه‌های معروف آمریکا (برکلی)، در کالیفرنیا و با همراهی برجسته‌ترین اساتید فیزیک، دکترای خود را در رشته الکترونیک و فیزیک پلاسما با عالی‌ترین نمرات دریافت نمود و مدتی در یکی از مراکز مهم تحقیقاتی روی زمین در کنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقیق روی پروژه‌های بزرگی، در زمان خود بود.

نگارش این سطور متراکم ومختصراززندگی او، از آنجا ضرورت داشت که برهه‌های مختلف عمر او، در جوامع و شرایط گوناگون و خط فکری مستقیم او که در این مجموعه‌ی دست نوشته‌ها گردآوری شده است بیشتر شفاف و مشخص شود و اگر دست نگاشته‌ای را در آمریکا، لبنان یا در ایران به رشته تحریر درآورده است موقعیت‌ها و شرایط روز نیز مدنظر قرار گیرد.

دکتر چمران لحظه‌ای بیکار نمی‌نشست. یا کار می‌کرد، یا می‌خواند و یا می‌نوشت. حتی اگر چند دقیقه جلسه‌ای دیرتر تشکیل می‌یافت از این فرصت کوتاه نیز استفاده می‌کرد و می‌نگاشت و آنچه را که می‌نوشت برای خود و دل خود می‌نوشت نه برای دیگران و نه به خاطر آنکه روزی منتشر شود، مکنونات قلبی او بود، گاهی با خدا راز و نیاز می‌کند، گاهی با علی (ع) و گاهی با حسین (ع)؛ زمانی گزارشی را ثبت می‌نماید و هنگامی دیگر روحیه‌ی شاعرانه و عارفانه خود را پر و بال می‌دهد و با دل خود به پروازی ملکوتی و سیر و صعودی روحانی می‌پردازد و زمانی دیگر حقایقی تاریخی را با سادگی و صراحت بیان می‌کند و در نوشته‌ای دیگر به دردها و رنج‌ها و غم‌های خود که همه‌ی آنها هم درد و رنج اجتماعی بود می‌پرداخت و بالاخره از هر بابی و هرگونه که آن لحظه افکار او را به خود مشغول می‌داشت با بیانی زیبا و قلمی ساده و صریح آنچه را که در درون او می‌گذشته قلم زده است، گاهی از شور و شوق و شیدایی و گاهی از عشق و محبت الهی و زمانی از دردها و رنج‌ها و هنگامی هم از جنگ و ستیز و مقاومت و شهادت و روزی هم در پرواز ملکوتی و سیر و سلوک عرفانی سخن گفته است و مهم آنکه اینها را به نیت آن ننوشته است که کسی بخواند و بر دل پر رنج و پر خون او مرهمی بگذارد یا تحسین بنماید، بلکه راز و نیازی درونی و سیر و سلوکی عرفانی بوده است که امروزه در اختیار ما است.

در انتخاب این دست نگاشته‌ها موضوع خاصی مد نظر نبوده است و از هر بابی و هر بحثی که بوده است فقط به صرف آنکه زمان نگارش با تاریخ مشخص شده باشد گزینش شده، بنابر این، این مجموعه دست نگاشته‌های تاریخ‌دار دکتر چمران است که در طول سالیان دراز، درباره‌ی مطالب مختلف و در نقاط گوناگون و کاملا متفاوت نگاشته شده است.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت16:45توسط محسن مدنی |
یازده دقیقه / پائولو کوئیلو / مترجم: کیومرث پارسای / نشر نی نگار / 303 صفحه

میل به چیزی داشت و نه از چیزی می ترسید.... تنها احساسی رازگونه داشت.... چگونه می توانست توضیح بدهد؟ احساسی  رازگونه ، مرز درد... چون ماریا می توانست باز هم جلوتربرود.  به همه انسانهایی اندیشد که بدون دخالت خواسته خودشان ، رنج می بردند؛ در حالیکه خودش موجب رنج بردن جسم و روحش می شد. البته در آن لحظات ، این موضوع زیاد اهمیتی نداشت . مرزهای جسمی را در نور دیده و دیگر چیزی در برابرش نمانده بود غیراز جان ، نور و نوعی خلاء که روزی کسی آن رابهشت نامیده بود. بعضی از رنجها هنگامی به فراموشی سپرده می شوند که انسان بتواند درد را تحمل کند...      " بخشی از متن کتاب"

 خلاصه ای از کتاب به نقل از کتابخانه ملکوت : موضوع کتاب درباره سرگذشت دختری روسپی‌ست که این شغل را به‌میل خود و برای مدتی معین انتخاب می‌کند. دختری که از عشق به‌دلیل آسیبی که دیده‌است، گریزان است و سعی می‌کند با تسلط برنفس و ردکردن عشق، طرح آینده زندگی خود را بریزد. او هیچ لذتی از رابطه با مشتریان خود ندارد و درعوض بهتر از همه دختران همکار خود، کار خود را بلد است.. یک روسپی متفاوت که اهل فلسفه و مطالعه است و فکر می‌کند کنترل کامل بر روح و جسم خود دارد..او درد را می‌آموزد..و مرزهای روح خود را و تفاوت لذتی که حاصل از تجربه درد و تجربه شادی‌ست..

معمولا نوشته های کوئیلو همیشه یکجور خاصی آدم رو درگیر می کنه و طبیعتا تا مدتها به فکر فرومی بره. سوژه هایی که برای نگارش انتخاب می کنه خاص هستند و بهیچ عنوان دم دستی و پیش پا افتاده نیستند.من شخصا نوع نگاهش به حوادث رو دوست دارم و برام جذابه. وقتی حدود های صفحه 150 تاااااااااااااازه می فهمی اسم کتاب یعنی چی و برای چی انتخاب شده ؟!  جا می خوری و لازم داری که به صفحه هایی که پشت سر گذاشتی فکر کنی...  به عقیده من  برای معرفی این کتاب با توجه به ( موضوع خاص آن ) ، بخشی از مقدمه خود نویسنده لازم و کافی است. ضمن اینکه حالا دیگه توی لیست کتابهای دوست داشتنیه من ،  "11 دقیقه"  کوئیلو  حسابی می درخشه.  راستی کتاب توقیف چاپ شده و احتمالا به سختی پیدا می شه. اگه پیدا نکردید یک سر هم به کتابفروشیه نیک  ( روبروی در اصلی دانشگاه تهران ) بزنید.

....احساس وظیفه می کنم. خود را مسئول می دانم در مورد موضوعی اظهار نظر کنم که مرا نگران می کند، نه آنچه که همه شما دوست دارید اظهار شود. بعضی از کتابها موجب می شوند که در رویا مستغرق شویم و برخی ، واقعیات را در نظرمان می آورند؛ ولی هیچ کتابی پیدا نمی کنید که شامل مهمترین موضوع برای نویسنده آن نباشد: (( شرافت و احساس مسئولیت در قبال آنچه می نویسد)).    " بخشی از مقدمه کتاب"

 

 

 * پی نوشت: هر کتابی دارای یک سری پاراگراف ها و جمله هاست که تــــــــــا یاد و یادمان باقیست ، توی خاطر خواننده اون کتاب باقی می مونه ؛ من بهشون می گم : ( جملات طلایی..... )    این کتاب  هم از اون کتابهایی بود که جملات طلایی و بیاد موندنیش خیلی زیاد بود. از این به بعد جمله های طلایی هر کتابی رو پی نوشت معرفی همون کتاب  می نویسم. 

-    درد را دیروز فهمیدی و متوجه شدی که به لذت ختم می‌شود.امروز هم آن را تجربه کردی و به آرامش رسیدی. به‌همین دلیل توصیه می‌کنم عادت به‌چنین چیزی نکنی، چون عادت به زیستن با آن، راحت است و نوعی داروی قوی به‌حساب می‌آید. در طول زندگی با ما همراه می‌شود. در رنج مخفی است و در خطاهایی که عشق را در آن به‌خاطر شکست رویاهایمان مقصر می‌دانیم، وجود دارد. اگر درد چهره واقعی خود را نشان بدهد، همه را می‌ترساند، ولی زمانی که لباس قربانی را بر تن دارد، اغواگر است.. یا ترسو.. هرچه انسان بکوشد آن را طرد کند، ولی بازهم راهی برای بودن و عشق ورزیدن با آن می‌یابد و کاری می‌کند که بخشی از زندگی به‌حساب آید.

 -    او يك مرد است، يك هنرمند. بايد بفهمد كه بزرگترين هدف بشر، درك عشق به‌صورت كامل است. بايد بفهمد كه عشق درون ديگران نيست، بلكه درون خود ماست. ما آن احساس را بيدار مي‌كنيم، ولي براي اين‌كه بيدار شود، به ديگران نياز داريم. دنيا تنها زماني براي ما معنا دارد كه بتوانيم كسي را براي شركت دادن در هيجاناتمان بيابيم.

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:27توسط سمیه فراهانی |
احتمالا گم شده ام/ سارا سالار/ انتشارات چشمه/ 2800 تومان/ 143 صفحه

شرح پشت جلد: ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقی کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است.وقتی کیوان هست زندگی ام یکجور دیگری کج و معوج است، در هرصورت زندگی ام کج و معوج است.... 

 
خلاصه داستان: احتمالاً گم شده ام نام اولين رماني است که سارا سالار فروردين امسال توسط نشر چشمه چاپ کرده است. اين داستان روايتي متفاوت از زندگي زني ر ا به تصوير مي کشد که بيشترين دغدغه او رابطه اش با دختري به نام گندم است که اين موضوع در طول داستان مخاطب را به نقطه يي مي رساند که احتمال مي دهد گندم و راوي يکي شده يا يکي باشند و اين زن به دنبال اين است که در خلال جست وجوهايش در گندم خود گمشده اش را پيدا کند.

شاید خیلی اغراق آمیز باشه اگه بگم ، یکی از بهترین کتابهایی بود که خوانده ام. شاید چون شیوه روایت داستان برایم بی نظیر بود. دو بار پشت سر هم خواندم و لذت بردم..... پراکنده گویی های کـــــــــاملا هدف دار نویسنده کمک شگفت انگیزی در گره کشایی و پیشبرد فضای داستان داشت.  عناصر داستان خیلی دقیق سرجای خودش قرار گرفته بود. حتی اگر در قالب فلاش بک های دو خطی  آنهم در میان گفتگو با افراد شکل می گرفت.  المان های معنا داری چون بیلبورد ، رادیو ، ترانه ، بطری آب و...  همه و همه در خدمت داستان بود و هیچ یک اضافه نمود پیدا نمی کرد و کمک زیرکانه ای در جهت محکمتر کردن بافت داستان بود. شاید جذابترین ویژگی این کتاب در نحوه اطلاعات دادن به مخاطب بود. آنقدر که گاهی باورم نمی شد می توان انقدر راحت و ساده و بدون آزار مخاطب   اطلاعات لازم را به خوردش داد. داستان گرچه داستانی یکروزه است ، اما آنقدر ساده و صمیمی با راوی همراه می شوی که گاهی فراوش می کنی در کجای داستان غوطه می خوری.. در زاهدان ، یا در خوابگاه های دانشجویی دهه 60 ، مطب دکتر یا دربند اینروزها.....   شخصیت های داستان بخوبی پردازش شده اند و از هر نوع خطر تیپ شدن یا ماندن مصون هستند. حتی همان راننده نیسان ساده کاراکتری خاص محسوب می شود. درپایان  نسبتا غافلگیر کننده  اش ، شاید بعضی گره های داستانی ( کبودی چشمها و .. ) همچنان گنگ مانده باشند. اما به عقیده من  این گنگی کاملا ارادی و خواست خود نویسنده است.... هر چند که برای هر کدام از آنها بنا بر فضای حاکم  می توان پاسخی آزاد ارائه داد. در عین اینکه  "سارا سالار" – همسر سروش صحت -  در تمــــــــــــــام طول داستان سعی در دادن خرده  کدها و نشانه هاییست که پایان داستان را کاملا منطقی جلوه دهد و نه یک گره گشایی ساده لوحانه که اینروزها درپایان اکثر کتابها و فیلمها شاهد هستیم. بطوریکه در صفحه پایانی کتاب ، تمام نشانه های تک تک صفحات  در ذهن تکرار و  هرلحظه پررنگ تر می شوند.

 ¤  پی نوشت: پیشنهاد می کنم ، لینک پایین ( یادداشت های خانم بهاره رهنما )  راجع به این کتاب رو حتما بخونید.   

¤  پی نوشت: جملات طلایی این کتاب ( از دید ) من خیلی زیاد بود ، تا جاییکه ناخواسته مجبور به انتخاب شدم.

یادداشتی کاملا شخصی از بهاره رهنما بر این کتاب

ناتاشا اميري، يونس تراکمه، شهلا زرلکي در ميزگرد نقد «احتمالاً گم شده ام»

 

بخش هایی از متن کتاب

- دکتر گفت: "نباید اینقدر به گذشته فکر کنی."    نباید ، نباید ، بیخود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم این دکترهای روانشناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلا اگر می دانی نباید اینقدر به گذشته فکر کنی ، فکر نکن دیگر؛ و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، بدان و بعد فکر نکن دیگر. به همین راحتی. یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم  می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

- می دانم که این تقدیر است و این زندگی یی است که برای هر کس یک جور است و هر کس باید همان جورش را زندگی کند.این تقدیر است و وقتی فکر می کنیم تغییر کرده است یا تغییرش داده ایم ، نمی دانیم که همان تغییر هم تقدیر است.....

- .... نمی دانم بگویم تصادف کرده ام یا نه... می گویم.  بدجوری جا می خورد.خیلی جدی می خواهد بداند من و سامیار که طوریمان نشده. بدم نمی آی بگویم سامیار بیمارستان است. اینجوری هممی شود نگرانش کرد.... می گویم نه.فقط عقب ماشین درب و داغان شده . می گوید، مهم نیست. فکر می کنم خیالش راحت است که عقبی مقصراست، چرا باید بهش بویم دوبله پارک کرده ام....  می گویم تقصیر من بود، آخر دوبله پارک کرده بودم.  و بالافاصله فکر می کنم به این دلیل باید گفت که وقتی می گویی ، از مقصر بودنت ، از نترسیدنت ، از آن لذتی که می بری از گفتنش......

- به دکتر گفتم : " لابد شما فرق یکی شدن را با گم شدن می فهمید".

- گندم لبخند زد و گفت : "اگر آدم گهگاهی کوه نرود، اگر آدم را گهگاهی توی کوه نگیرند و زندان نبرند ، اگرآدم گهگاهی تعهد ندهد که دیگر از این کارها نمی کند و اگر گهگاهی بعدش ازاین کارها نکند، که دیگر زندگی آدم..."

فرستاده شده توسط "سمیه فراهانی"

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت0:25توسط مدیر وبلاگ |