امام علی : به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی." ( از متن کتاب)

استخوانهای خوک و دستهای جذامی / مصطفی مستور / نشر مرکز / چاپ شانزدهم / 82 صفحه / 1600 تومان
برگزیده جایزه ادبی اصفهان به عنوان بهترین کتاب سل 83
«اون پایین دارید چکار می کنید؟ با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید توهم میلولید. چی خیال کردید؟ همه تون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پروفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصلهء دو عددتون میشه صد. میشید یه پیرمرد آب زیپوی بوگند و... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق هم میشید... عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد هم بچهدار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همه تون. لعنت به همه تون که مثِ مرغابیها هم نمیتونین فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها! آهای با شما هستم! صِدام رو میشنفید؟» (بخشی از متن کتاب)
*********
بعضی کتابها هستند که هیچوقت رنگ کهنگی به خودشون نمی گیرند حتی اگه چند سال از تاریخ انتشارش گذشته باشه. یکی از کتابهایی که خاطره خوندنش برام قشنگ بود ، شیوه روایتش پر از هیجان بود و تا صفحه آخرش یه بند منو دنبال خودش کشوند. در این کتاب به تدریج با داستان زندگی 7 واحد از اعضای یک برج مسکونی بزرگ به نام خاوران آشنا می شویم. دربخش اول کتاب برش هایی از هر داستان با فاصله هایی به شکل مربع از هم جدا می شوند ، بطوریکه ما رو در فضای کلی داستان قرار بده. اما در فصل دوم و سوم هم به همین شکل ، اما با فاصله های حساب شده تر.... با پایان فصل سوم خواننده به اوج هیجان لازم رسیده و زین پس مانند حرکت در یک مسیر با شیب خیلی خیلی تند پیش می رود. نویسنده به خوبی وضعیت داستانی را که خلق کرده درک می کند و فصل انتهایی را به همین شکل هدایت می کند. برش ها بینهایت به هم نزدیک می شوند، گاهی حتی یک خط ، بی هیچ فاصله ای.... خطی از این داستان و خطی دیگر از داستان دیگری.... این شیوه روایت موازی به شدت به هیجان قصه های نه چندان پیچیده و خاص کمک می کند و قابلیت تصویری آن را هر چه بیشتر و بیشتر می کند. شاید شاهد یک نوع شیرینی سفارشی آزاردهنده در پایان اثر باشیم. اما به عقیده من یادآوری لذت غرق شدن در التهاب فصل پایانی می تونست کمی از این Happu End بکاهد.
شیوه ای که نویسنده کاملا هوشمندانه برای روایت اثرش انتخاب کرده بود ، براحتی می توانست حتی یک داستان متوسط را هم ارتقا بخشد. وقتی کتاب رو بستم ، حس این رو داشتم که 7 تا پازل رو بهم ریختم و تکه هاشون رو با هم قاطی کردم ، بعدش سر حوصله قطعه ها رو سرجای خودشون گذاشتم.... خوندنش تجربه جالبی بود... درست مثل یک فیلم!
((((( پی نوشت : نقدی به نقل از سایت تبیان از این کتاب خوندم که لینکش در انتهای مطلب آمده است. خلاصه ای همراه با جزئیات ابتدایی و پایانی داستان. که ممکنه خوندنش هیجان خوندن کتاب رو از بین ببره. توصیه می کنم اگه قصد خوندن کتاب رو دارید فعلا این لینک رو نخونید. )))))
نقد" کتاب استخوانهای خوک و دستهای جذامی" به نقل از سایت تبیان
«یک جا در یکی از کارهای عالیجناب یونگ خواندم که میگفت نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش، یا صحبت و درددل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی میکند، و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بمهای حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف میسازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد...»(ص ۸۴-۸۵)

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی / داریوش مهرجویی / نشر قطره / 248 ص / 4000 تومان / چاپ چهارم
خلاصه : به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" روایتی شیرین، صریح، روان و بازیگوش از جوانی بیست و سه ساله است در تهران امروز که دغدغه فیلمسازی دارد و کم کم ساختن فیلم بلند در زندگیش بدل به بخشی غیر قابل چشم پوشی می شود و همه آدمها و احساسات و آینده اش را تحت تاثیر خود قرار می دهد.
برای خوندن کتابی از خالق "هامون" و "لیلا" خیلی کنجکاو بودم. شاید انقدر تحت تاثیر دو سه تا فیلم دوست داشتنی این نویسنده قرار گرفته بودم و سطح توقعم بالا رفته بود که کتاب اونطور که باید جذبم نکرد. و با کمی اکراه پیش می رفتم. هر چندکه این کتاب کاملا به شیوه روایی موردعلاقه من نوشته شده بد. یعنی ساختاری کاملا غیر خطی ، که در قالب تداعی خاطرات هر از گاه نقبی به گذشته می خورد و هیجان انگیز تر اینکه در این امر، ترتیب اتفاق افتادن در بازخوانی ذهنی شان، رعایت نمی شد. گاهی به یک موضوع چند بار ( آنهم کوتاه ) اشاره می شد و وقتی خوب ، خواننده را حریص دانستن موضوع نگاه می داشت ؛ در زمان مناسب به بازگویی کامل آن خاطره می پرداخت.
موقع خوندن " به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نوعی کتاب "جامعه شناسی خودمانی" بیادم می اومد. شاید بخاطر این بود که این کتاب هم درگیر نوعی جامعه شناسی بی پرده و عریان بود. که گاه در قالب مذاکراتی بین راوی داستان و دوست صمیمی ، اما متفکرش اتفاق می افتاد و گاه در قالب غرغرهای قهرمان داستان.... ( به شدت توصیه می کنم لینک وب سایت سرو رو در اینجا (+) حتما حتما حتما مطالعه کنید . نویسنده این وب سایت با ارائه تمام فکت های دقیق از خود داستان و ذکر صفحه ، به نقد و بررسی کامل کتاب پرداخته ؛ که برای شخص من خیلی جالب و دوست داشتنی بود )
نمی دونم چرا با تمام سعیم در همذات پنداری با شخصیت اصلی داستان ، اما احساس نمی کردم راوی شخصی باشد از جنس من و حتی از نسل من… و مدام تصور شخصی با سن و سال خود آقای مهرجویی نویسنده را داشتم که از خاطرات خود تعریف می کرد . ( یعنی با این حساب وقایع 30، 40 سال پیش... ) برای همین اطلاعات داستانی برام نامتعارف می نمود. قطعا این مشکل از اشتباه جا افتادن داستان به دلیل شباهت شغلی نویسنده رمان و شخصیت اصلی داستان است ، آنهم درست از همان ابتدای آن !!!!!!! شکل گرفته بود.
کتاب سرشار است از اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه در قالب غر و لند های قهرمان داستان.... یجورایی ناکامی های "سلیم" در این کتاب ، من رو بیاد "حمید هامون" و مشکلاتش می انداخت. و سادگی زبان گفتاری آن ، "مهمان مامان" رو برام تداعی می کرد. هر چند که بدون در نظر گرفتن عنوان کتاب ؛ به شدت با پایانش مشکل داشتم. اما وقتی کتاب رو با نامش توجیه می کنم به نتیجه می رسم که همه ی سطور از صفحه اول تا به آخر در خدمت شرح و تفصیل عنوان کتاب هستند.
از دید من که بعضی از فیلمهای مهرجویی واقعا یک شاهکار محسوب می شوند ، این کتاب راضی کننده و مطلوب به معنای واقعی نبود. هر چند که نگاه اجتماعی مهرجویی در این کتاب هم مانند اکثریت فیلمهای درخشان وی ( چون اجاره نشینها ، هامون ، مهمان مامان و حتی سنتوری ضعیف .... ) باز هم ستودنیو قابل تحسین بود.
در هر حال خوندنش خالی از لطف نیست ، علی الخصوص در جستجویی که بین سایتهای معتبر داشتم ، تعداد افرادی که این کتاب رو یک شاهکار دونسته بودند اصلا کم نبود و یجورایی دراکثریت هم بودند.....
نقد کامل و جامع کتاب "بخاطر یک فیلم بلند لعنتی" به نقل از وبلاگ سرو
هر کدام از ما یکروز بدنیا آمدیم. هر کدام از ما یکروز جنین بودیم ، هر چند که هیچ چیز از آن دوره بیاد نداشته باشیم. اما شاید همیشه ، آنهم بی اراده کنجکاو بودیم که بدونیم وقتی جنین بوده ایم چه چیزهایی شنیده ایم... چه اتفاقاتی افتاده... آیا کسی بوده که حتی اون موقع هم با ما حرف بزنه؟! قصه بگه ، درد و دل کنه؟! یا حتی تربیتمون کنه؟! یا اینکه فکر می کردن ما هنوز آدم نیستیم و هنوز هیچی نمی شنویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم! اما وقتی برای اولین بار با کتاب "نامه به کودکی که زاده نشد" برخوردم بی دلیل با تمام صفحاتش اشک ریختم. و حالا هم که سالهاست می گذره و با هر بار خونه تکونی کتابخونه بــــــــــــــاز هم بهش برمی خورم و می خونمش برام جذابیت همان روز اول رو داره.
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه: یغما گلرویی / انتشارات دارینوش/ 118 صفحه
یکی از دوست داشتنی ترین کتابهایی که خوندن چندین و چند باره اش هنوز هم دلنشین است. داستان همانگونه که از نامش پیداست صحبتهای مادری با جنین خود در طی دوره بارداری می باشد که به همراه ترجمه روان و خوب آقای یغما گلرویی خواندنی تر شده است. نوشته ها ساده و صمیمی اند. قسمتهایی از متن کتاب آنچنان خواننده را مجذوب می کند که بی اراده حتی بامخاطب این نوشته ها که یک جنین چند ماهه است ، همذات پنداری می کند. من که هر بار ، دنبال کتابی داخل کتابخونه ام بوده ام و چشمم به این کتاب خورده ، دوباره خواندمش... به نظرم بخشی از متن این کتاب که در ادامه آمده ، برای معرفی هر چه بیشتر کافیست.
تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی! مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیهبزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم! میدونم دُنیای ما با دستِ مَرداوُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختناوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه! تو نقّاشیایدرُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد گرفته تاایکار که دِلِش میخواس پرواز کنه! مادرِ مسیح هم که پسرِ روحالقدسه، یه مادرِ رضاعی بوده! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دُنیا بیای خیلی چیزا رُ بایدیاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرِزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیشکرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِشنافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی!
مادر شُدن نه حرفهس، نه وظیفه! یه حق از بینِ هزارون حقّیِ که داری! بَس که این حقُ فریاد میزنی خسته میشیُ تقریباً تمومِ مواقع شکستمیخوری! ولی نباید دلْسَرد بشی! جنگیدن زیباتَر از پیروزیه! به سمتِ مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزشتَره! وقتی بَرَنده میشی یا بهمقصد میرسی یه خلأ رُ تو خودت حِس میکنی! واسه پُر کردنِ همین خلأ باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازهیی پیدا کنی! آره! دلم میخواد تو دختر باشی! امیدم اینه که هیچ وقت حرفای مادرمُ تکرار نکنی، همونطور که من هیچوقت تکرارشون نکردم!
***
اگه تو پسر به دُنیا بیایاَم خوشْحال میشم! شاید حتّا بیشتر از دختر بودنت! اون وقت مزّهی بردهگیُ بعضی از تحقیرا رُ نمیچِشی! مثلاً اگه پسرباشی کسی تو تاریکی بِهِت تجاوز نمیکنه! لازم نیست صورتِ خوشْگِل داشته باشی تا تو نگاهِ اوّل چشمِ همه رُ بگیری! وقتی با همْسَرِت تورختِخواب خوابیدی لازم نیست هَر چیزیُ تحمّل کنی! کسی به تو نمیگه گُناه اون روزی دُرُس شُد که حوا سیبِ ممنوعُ چید! کمتَر عذابمیکشی! لازم نیست بِجنگیُ ثابت کنی که میشه خُدا رُ مثِ یه پیرهزنِ مو سفید نقّاشی کرد، نه یه پیرهمَردِ ریشْسفید! میتونی هَر وقت دِلِتخواست شورش کنی! میتونی دوس داشته باشی، بدونِ این که یه شب از خواب بپّریُ حِس کنی داری تو باتلاق فرو میری! میتونی از خودتدفاع کنی بدونِ این که لیچار بشنوی!
اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستمها وُ بردهگیها رُ تحمّل کنی! خیال نکن زندهگی واسه مَردا خیلی آسونه! اگه قَوی باشی یه سِریمسئولیتِ سنگین رو سَرِت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بِهِت میخندن! بِهِت دستور میدَن تو جنگا آدمبِکشی یا خودت کشته بِشی! چه بخوایُ چه نخوای تو رُ تو ظلمُ سِتَمای عتیقهشون شریک میکنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مَرد بودن یهماجرای دوستداشتنی باشه! دلم میخواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شُدی اون مَردی بشی که من همیشه تو رؤیاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُبا ظالما خشن، با کسایی که دوسِش دارن نَرمُ با حاکما، بیرحم! دُشمنِ شُمارهی یکِ کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دُنیاش آوُردنیست! مَرد بودن یعنی کسی شُدن! برای من مهمّه که تو کسی باشی!
کوچولو! آدم بودن عبارتِ قشنگیهِ چون فرقی بینِ زنُ مَرد نمیذاره! قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زوراز تو نمیخوام که چون مَردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دوتا چیز از تو میخوام! یکی این که از معجزهی به دُنیا اومدن تمومِاستفاده رُ بِبَری وُ دوّمی این که هیچ وقت تن به پَستی نَدی! پَستی یه جونورِ خونْخوارِ که همیشه سَرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ بهبهونههایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تنِ تمومِ آدما فرو میکنه وُ کمتَر کسی هست که جلوش تاب بیاره! آدما تو خطر پَست میشنُ وقتیخطر از سَرِشون گُذشت دوباره میرَن تو جلدِ خودشون! هیچ وقت نباید خودتُ وقتِ رو به رو شُدن با خطر گُم کنی، حتّا اگه تَرس تمومِ جونتُگرفته باشه! خودِ به دُنیا اومدن یه خطر داره: خطرِ پشیمونی از تولّد! شاید شنیدنِ این حرفا بَرات خیلی زود باشه! شاید بهتر باشه از زشتیا وُغصّهها چیزی بِهِت نگمُ فقط از دنیای شادُ قشنگ بَرات حرف بزنم! ولی نمیخوام سَرِتُ شیره بمالمُ بِهِت بگم که زندهگی مثِ یه قالیِ نَرمه کهمیتونی پابرهنه روش راه بِری، نه! زندهگی یه جادّهی کجُ کولهی پُر از سنگُ کلوخه! کلوخایی که تو رُ زمین میزننُ خونی مالیت میکنن!سنگایی که فقط با چکمههای آهنی میشه از روشون گُذشت! تازه این کافی نیس چون وقتی پاهاتُ بپوشونی هَم یکی پیدا میشه که به سَرِتسنگ بِپَرونه!
(( برگرفته از وبلاگ آقای یغما گلرویی))
....
سامرست موام داستان سرای شهیر انگلیسی ، با ارائه این داستان ضمن اینکه بخشی از زندگی نیکولو ماکیاولی ، سیاستمدار توانای ایتالیایی دوران رنسانس ایتالیا ، را به تصویر کشیده است، آشفتگی ها ، دسیسه پردازیها و فریبکاری های سیاستمداران دوران رنسانس ایتالیا را با آشفتگی های عصر حاضر مشابه دانسته است. وی این داستان تاریخی را آنگونه پرداخته است که هم مثل یک داستان پلیسی گانگستری نوین سرگرم کننده است و هم از زیبایی و شورانگیزی داستانهای بوکاچو، خالق داستان شیرین "دوکامرون" برخوردار شده است.
خوندن این کتاب نشون می ده که آدم هرچقدر فریبکار باشه و احساس زرنگی بکنه یک نفر پیدا میشه که زرنگتر از اون باشه و همه نقشه هاش رو نقش بر آب کنه.
خوندن این کتاب رو به همه پیشنهاد میکنم. چاپ دوم این کتاب خواندنی رو نشر چشمه در نمایشگاه امسال و به قیمت 3500تومان عرضه کرد.
فرستاده شده توسط "محمد حسین همت"

( مجموعه داستان ) تاکسی نوشت ها / ناصر غیاثی / انتشارات کاروان / چاپ چهارم / 100 صفحه / 2200 تومان
کتاب به نوعی برام جالب بود. یجورایی من رو بیاد " این مردم نازنین" رضا کیانیان می انداخت. اما انصافا به جذابیت اون نبود. جالب ترین نکته این کتاب به نظرم ذکاوت و زیرکی نویسنده در چینش دو فصل آخر کتاب تحت عنوان ( مسافر نوشت 1 و 2) بود. آنقدر هوشمندانه این دو فصل بالافاصله بعد از فصلهای قبلی کتاب قرار گرفته بود که ادم حتی اگه نمی خواست هم ناخوادگاه دست به مقایسه این دو بخش با هم می زد و تفاوت های فرهنگی آشکار ما و جاهای دیگه.... به نظرم برای معرفی این کتاب شرح پشت جلد ، خود روان و کاملا گویاست و هر سخنی افزون بر آن اضافه می نماید.
((( ناصر غیاثی یکی ار وبلاگهای بسیار پر مخاطب را به نام رقص بر بام اضطراب دارد. این نویسنده مجموعه خاطراتش را به عنوان ناکسی نوشت ها در وبلاگ شخصی اش منتشر می کرد که استقبال زیادی از آن شد . اکنون وی تاکسی نوشت هایش را در مجموعه ای گرد آوری کرده است.
تاکسی نوشت ها ، آمیزه ای خیال و واقعیت ناصر غیاثی ، نویسنده و مترجم ایرانی است که بیش از بیست و اندی سال در المان زندگی و کار می کند. او در مقاله ای می نویسد: اگر توانسته باشم در داستانهای این کتاب ، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حی کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن ، برخی ویژگی های فرهنگی آلمانی ها و ایرانی های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم ، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشت ها دست یافته ام.
تاکسی نوشت ها را که یکی از آثار داستانی ادبیات مهاجر است ، هم می شود مجموعه داستان تلقی کرد و هم کلیتی به هم پیوسته دارد از وقایعی که میان یک راننده تاکسی و مسافرانش اتفاق می افتد . راننده ، مثل دنیای واقعیت ، خود ایرانی است و مسافرانش اما از همه جای دنیا ، از ایران یا خود آلمان و یا حتی امریکای جنوبی. داستانهایی که در این کتاب آمده ملغمه ای از واقعیت و رویاست برخی بیانگر مشکلات ایرانیان مهاجر در آلمان و برخی به مسائل دیگر می پردازند . در این کتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان برش به درون شخصیت های داستان نقب بزند. ))) - شرح پشت جلد-
گفتگو با ناصر غیاثی ( روزنامه اعتماد )

